متهم كيست ؟
۱۱ - تحليل تاريخ و انقلاب ايران از زبان احمد مفتی زاده
"اي مسلمان، اي انسان با ايمان، اي خدا پرست، اي نجات دهنده سرنوشت بشر از سراشيب سقوط نهائي در چنگال آزمند و سيري ناپذير ماده اندوزان و دنيا پرستان خدا ناپرست ماديات پرست تاريخ، اي برادر و اي خواهر حسبي و ايماني عزيزتر از برادر و خواهر نسبي و جسماني.
چهارده قرن پيش روي زمين ميدان تاخت و تازهاي همه جانبه گروهاي مترفين بود .. پيامبر اسلام در چنين شرايطي مأموريت يافت كه با انقلاب همه جانبه و مبارزه اي بي امان و جهادي با مال و جان عليه اين نظامهاي استثماري قيام كند ، قيامي كه آرام و آسايش نمي شناسد و با راحت طلبي سازشي ندارد." [1]
اين خطابه اي است كه مفتي زاده قبل از انقلاب، مردم ايران را به وسيله آن مورد خطاب قرار داده و آنها را تشويق به حضور در صحنه براي براندازي حكومت شاهنشاهي ميكند.
كمونيستها اصطلاحي دارند چنانچه در جريان مبارزات،كساني همسو با آنها و در راستاي جهت گيري آنها، دريك جبهه واحد در مقابل دشمني واحد قرار گيرند انقلابي، ولي اگر با همان افكار و عقائد، اما در مقابل آنها بي تفاوت باشند يا در جبهه مقابل آنها قرارگيرند مرتجع و واپسگرا خواهند شد، در اين خطابه نيز مفتي زاده براي اينكه نسبت به ديگران كمي نيارود همه را به اتحاد و همسوئي در يك مبارزه متحد دعوت ميكند تا همه گروههاي جامعه ايران اعم از مسلمان و كتابي و مادي و بطور كلي همه را در زير لوايي واحد جمع و براي انجام كاري بسيج نمايد و چنان تحت تاثير احساسات انقلابي است كه تمام هم و رسالت پيامبراسلام ه را نيز در همان قالب سياسي روز،كه انقلابات ضد استثماري است خلاصه مي نمايد و ميگويد: ... "با انقلاب همه جانبه و مبارزه اي بي امان و جهادي با مال و جان عليه اين نظامهاي استثماري قيام كند....."
كمونيستها آن قدر از ريشه حيواني انسان دم مي زنند تا سرانجام جامعه را با جنگل اشتباه گرفتند به همين خاطر بيشتر از تنازع و اختلاف و انقلاب دم مي زنند و اصلاح و همزيستي را يك حركت ارتجاعي و امر به معروف و نهي از منكر و دعوت به خير را مخالف با انقلاب و پيشرفت و يك حربه دشمن طبقاتي براي تخفيف فشار و حفظ بقا تلقي كردند به همين خاطر بحث قهر آميز بودن مبارزه براي دگرگوني نظام اجتماعي را پيش آوردند هر چند اين امر نوعي تجديد نظر سياسي از جانب لنين در عقايد جبري كمونيست بود ولي تنها وسيله تحقق حاكميت كمونيست كه در تضاد با فطرت بشر بود از همين راه و با تكيه برقهر و ديكتاتوري ميسرميگرديد، وبا كمال تأسف اين تلقي غلط كمونيستي مورد قبول احزاب ملي و مذهبي وغيره در مناطق ما نيز واقع شد، همگي فعاليت خويش را در حركات سياسي و اعمال ضد حكومتي از نوع براندازي خلاصه كردند، در حالي كه اين مسئله كاملاً يك انديشه غير ديني است كه امر به معروف ونهي از منكر و حركات اصلاحي و كار فرهنگي و فردسازي در آن يك اقدام ضد انقلابي محسوب ميگردد. نگاهي اجمالي به شرايط بعد از انقلاب ايران نيز گوياي اين امر است، چنانكه بعد از نابودي حكومت شاه مردم منطقه ما تازه آماده انقلاب ميشدند و متأسفانه به علت اينكه كمونيستها و نيروهاي ضد ديني و لائيك، سوار موج احساسات مردم شده بودند امكان هرگونه حركات اصلاحي را سلب كردند چون شعار واحدي كه همگي گروهها در آن اتفاق داشتنتد نابودي حكومت بود آن هم نه حكومت شاه بلكه حكومتي كه تازه روي كار آمده بود و در رأس آن روحانيت شيعه قرار داشت و اختلافات شيعي و سني نيز در يك جو ناآرام سياسي و نبود رهبران آگاه و دلسوز سوژه اي براي احزاب ايجاد كرد تا همراه با تنگ نظريها و افراط گريها و انحصار طلبيهاي حاكميت، زمينه مطلوب را براي جو ناسالم فراهم نمايد، گويي كه، همراهي نكردن با موج به راه افتاده در آن، به معني مخالفت با خواستهاي عمومي تلقي مي شد و مارك حكومتي را بر پيشاني افراد مي نهاد، گروههاي لائيك نهايت استفاده از اين جو را نمودند و هرگونه صداي مخالف با خود را، تحت نام جاش و همكار حكومت و خودفروش، از صحنه خارج و در نطفه خفه نمودند حتي مفتي زاده و نيروهاي همراه با او نيز از اين امر مصون نماندند و كلمه جاش را به كرات در شعارهاي سياسي آن دوران در مورد مفتي زاده بكار بردند چيزي كه مكتبيها نيز بعد از تصفيه حساب با حكومت همين اصطلاح را در مورد ديگراني كه با آنها همكاري نكردند مورد استفاده قرار دادند.
واقعيت اين است كه، هرگونه دخالت از طرف مسلمانان بدون آمادگي، كاري نادرست است چون در شرايطي كه مردم از اسلام درست، بسيار فاصله گرفته اند و سنت را رها و به بدعت چسپيده و شرك را در شكلهاي متعدد به جاي توحيد براي خود برگزيده اند وچندان رغبت و اشتياق آگاهانه اي را براي اجراي احكام اسلام از خود نشان نمي دهند يا نسبت به آن آگاهي ندارند وظيفه مسلمان نصيحت و خيرخواهي براي مردم و كارگزاران حكومتي است و خودسازي و دعوت به توحيد و نفي شرك و ابلاغ رسالت و اصلاح در حد توانائي است، ولي مفتي زاده نيروهاي خويش را به ميدان مي آورد و بر اساس افكار مشوش خود نسخه براي رهبران شيعي مي پيچد و از آنها چيزي غير ممكن و تشكيل يك شوراي فرامذهبي از ميان تمامي فرق و مذاهب متعدد فقهي و كلامي را خواستار ميشود و آن را درمان لاينحل دردها اعلام مي دارد چيزي كه در صورت تحقق نيز يك مجموعه ناهمگون و ناكارآمد بسان پارلماني ميماند كه اعضاي آن از تعدادي افرادحزبي با افكار و برداشتهاي كاملاً مخالف و متضاد با هم تشكيل شده باشند و هركدام خود را حق وديگري را باطل بداند كه برايش سرانجامي جز اضمحلال و نابودي تصور نمي شود و فاقد هرگونه ثمر و بهره اي اجتماعي نيز مي باشد چون حركت صحيح ديني بر اساس اتحاد فرق و احزاب و گروههاي متعدد شكل نمي گيرد بلكه با بازگشت به سنت بر اساس عمل به قرآن وحديث صحيح آنگونه كه سلف صالح اين امت آن را فهم و برداشت كرده اند تحقق مي يابد، اما آقاي مفتيزاده شيوه خاصي را با فهم خويش برگزيد كه براي آشنايي با آن، به بررسي موضع گيريهايش در مسائل سياسي و اجتماعي وگروههاي متعدد لائيك و مذهبي اشاره مي كنيم ايشان ميگويد:
"خون هزاران شهيد نامدار از حسين بن علي و عبدالله بن زبير تا سيد قطب و مدرس و خون صدها هزار و ميليونها شهيد گمنام ديگر از زمان استيلاي سلطنت اموي تا تاريخ حاضر بخاطر استقرار حكومت توحيدي و زوال رژيمهاي ستمگر و فسادپرور طاغوتي چهارده قرنه………… را آبياري كرده است."[2]
ايشان چون سياسي و احساسي مسائل را بررسي ميكند ماهيت فكري و عقيدتي افراد را در موضع گيري و اظهار نظرهايش دخالت نمي دهد و خود را مقيد به كتاب و سنت نمي بيند به همين خاطر حسين بن عليم را با سيد قطب و مدرس و مردم گمنامي كه در جريان انقلاب كشته شده اند بسان هم شهيد مي نامد و حكومت اموي را با حكومتهاي طاغوتي و كفري بسان هم مي نگرد در حاليكه حكومت بني اميه يك حكومت اسلامي بوده كه در بعضي موارد دچار اشتباه شده اند در غير اين صورت مورد تأييد و همراهي علما بوده و در راه خدا جهاد كرده و شعاير و احكام اسلامي را در جامعه اجرا كرده اند . ايشان ميگويد :
"با علما و شخصيتهاي مذهبي و ساير مسلمانان اهل تشيعي كه از نقاط مختلف ايران به سنندج مي آمدند ساعتها بحث مي كرديم."[3]
"گرايش به خاص ها تفرقه آورتر است به همين دليل است كه اصرار داريم رهبران انقلاب انگيزه خاص گرائي ها را چه در عقيده و چه در نژاد با رفع ستم مذهبي و ملي ريشه كن سازند."[4]
مگر يك سري مسائل خاص كه منشأ تفرقه و اختلاف هستند به اصل واساس مذاهب و فرق تبديل نشده است؟ مگر مي شود از يك شيعه خواست تا امامت و زيارت و بارگاهها و تكيه ها و مراسمات خاصش را كه مشخصه مذهب آنهاست رها كنند؟ مگر ميشود از تصوف خواست تكيه و خانقاه و مجالس ذكر و پيروي از طريقتهاي بدعي ساخته شده دست شيوخ دور گشته از سنت را رها كنند؟ مگر فرقه هاي كلامي را ميتوان به تجديد نظر در تحليل مسائل بر اساس افكار بشري واداشت و از آنها خواست تا از تأويل و تفسير به رأي دست بردارند؟ تا زمانيكه همه بر اصول خويش پافشاري و از بازگشت به فهم اصحاب و تابعين در فهم كتاب و سنت باز نگردند امت سعادت را در آغوش خويش نخواهد گرفت و وحدت واقعي تحقق نخواهد يافت مگر به صورت مصلحتي كه آن هم چون خانه عنكبوت مي ماند، خانه اي كه بنيان آن سست و لرزان است .
مفتي زاده ميگويد:
"از همان آغاز مرحله تازه قيام ايران در اواخر سال 56 با انواع وسايل تلاش مي كرديم تا حركت و مسير اين قيام ، با آرزوئي كه هم ما داشتيم و هم پيشروان قيام داشتند(يعني جهاني شدن انقلاب) انطباق يابد، يعني اينكه محصول اين انقلاب، انقلابي باشد اسلامي، كه هم بتواند جوابگوي نيازهاي زمان باشد هم توانائي مقابله با انواع توطئه ها و تفرقه اندازيها را داشته باشد هم وحدت اجزاي متفرق ملت ايران را واقعيت و استحكام بخشد و هم بتواند براي ديگر مسلمانان نيز، پيام تجديد اخوت و بازسازي امت واحد گردد."[5]
آقاي مفتي زاده چنان در مسائل سياسي دچار افراط شد كه مي خواست از حركت انقلاب ايران براي بنيانگذاري يك حركت جهاني نسخه پيچي نمايد و به وسيله آن هم اجزاي متفرق ملت را استحكام و هم اخوت و باسازي امت را تحقق بخشد و به تفرقه اندازيها خاتمه دهد !!!! چكار ميشه كرد شايد يكي از صدها رموز آموخته اش همين باشد. لذا بعد از اين كشف! به تحليل اختلافات و دادن راهكارها اقدام مي كند چنانكه ميگويد:
"عامل كدورت و خصومت دو برادر ديني شيعه و سني نسبت به يكديگر حكومتهاي ضد مردمي بوده اند كه بخاطر تثبيت موقعيت خود به انواع دسيسهها و فريبها دست زده اند كه نوعي از بدترين انواع خيانتها نسبت دادن خود به يكي از دو شاخه تسنن يا تشيع بوده است."[6]
"… از اهل تشيع، جنايات شاهنشاهان ستمگر و سفاك اموي و عباسي و بعضي شاهان ديگر را به حساب اهل تسنن و اهل تسنن هم كشتار ددمنشانه شاهنشاهان صفوي را به پاي اهل تشيع حساب مي كنند در حاليكه آنها اصولاً مسلمان نبوده اند تا آنان را سني يا شيعه بناميم."[7]
اينكه حكومتها براي حفظ موقعيت خويش جرياناتي را ساخته و يا اينكه حركاتي را تشديد نمايند امري ممكن است اما جريان اهل سنت و شيعي را اينگونه سياسي صرف تحليل كردن كاري نادرست است چون سنت در بطن اسلام شكل گرفت و آن همان پيروي از وحي خداوند بر اساس آموزه هاي نبوي است و تشيع نيز نوعي برداشت كاملاً مغاير با تلقي اهل سنت از اسلام است لذا از اينكه حكومتي گاهاً بر خلاف عقايد و اصولش حركتي انجام دهد مانع از انتسابش به مذهب مورد پذيرش او نخواهد شد بنابراين هم امويان و عباسيان را نميتوان بري از سنت دانست و هم در شيعي بودن شاهان صفوي كه تشيع را در جامعه ايراني مستدام كردند نبايد ذره اي شك به دل راه داد و اين اظهار نظرات مفتي زاده متأثر از جو انقلابي ضد شاه درجامعه آن روز و به اصطلاح مد روز حرف زدن است. آنچه از بررسي افكار او حاصل ميگردد اين است كه ايشان بيش از اسلام به انقلاب معتقد بود به همين خاطر اصول عقيده را فداي مصالح حركت مي كند، او مي گويد :
"با پيش آمدن انقلاب و پيروزي آن برنامه هاي خود را تعطيل كرده و با تمام وجود و صادقانه، خود را وقف انقلاب نموديم. و حداكثر تلاش را براي جلوگيري از برخورد مذهبي و … كه رژيم بدان دامن ميزد مي نموديم، تا جائيكه براي بوجود نيامدن برخورد، اعلاميه هاي رهبران تشيع حتي امام را سانسور مي كرديم(مطالبي كه بدون توجه به شرايط و اوضاع منطقه نوشته بودند) مرتب از طريق مختلف، با پيشروان انقلاب در تماس بوديم."[8]
راه جلوگيري از برخوردهاي مذهبي كتمان حقايق نيست بلكه پرهيز نمودن از جريحه دار كردن احساسات، منطقي و مستدل و با اخلاص و دلسوزي بحث كردن، وامر به معروف و دعوت به خير است،چيزي كه تا وقتي انسان در دايره مذهب و در زندان فرقه گرائي محبوس باشد قادر به آن نيست، لذا اين كار را تنها بايد در سايه پيروي از روش نيك ترجمان دين، سلف صالح جست چنانكه معروف است اميرالمؤمنين عليس با آنكه از اقتدار كافي برخوردار و امام منتخب امت برگزيده رسول اللهه بود تا حد امكان خوارج را تحمل كرد، چنانكه گاه بيادبيهايشان را در مسجد در ملأ عام تحمل مينمود. با اين حال، مسلمين در شرايط فعلي كه در دوران ضعف هستند چرا بايد اينگونه نباشند؟ ما تذكر دهنده ايم نتيجه را به خداوند واگذار مي كنيم، در صورت انجام اينكار،كه غالبا از زير بار آن شانه خالي مي كنيم خداوند نصرت خويش را شامل خواهد گرداند چون خودش وعده نصرت داده و آن را مانند حقي برخود لازم گردانده است كه مي فرمايد:( كَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ )[9] و در جاي ديگر مي فرمايد:(حَقًّا عَلَيْنَا نُنجِ الْمُؤْمِنِينَ)[10] «اين حقي است بر ما كه مؤمنين را نجات دهيم».
بررسي زندگي مفتي زاده گوياي اين امر است كه ايشان هميشه در يكي از دو طرف پرتگاه قرار داشته است، گاهي تا آنجا پيش مي رود كه كارش به كتمان حق مي انجامد چنانكه خود نيز بدان اقرار ميكند و گاه چنان دچار تفريط مي شوند كه هر صداي مخالفي را با تهمت و بر چسب حكومتي بودن مورد هجوم ناجوانمردانه قرار ميدهند حال آنكه حق را به سبب گوينده اش نمي توان ترك نمود. ولي او كه لجام اختيار را از دست داده و براي مدتي همه چيزرا به وفق مراد مي بيند انقلاب را ثمربخش تمام آمال وآرزوهايش ميداند واظهار مي دارد:
"مهمترين اقدام انقلابي براي اين حكومت آن است كه به مسير ضد اسلامي از امويان تا كنون پايان بخشد و خيانت اين رژيمها، ايجاد تفرق و خصومت در بين مسلمانان و متلاشي كردن اين امت واحد بصورت پيروان مذهب بوده است."[11]
اولاً مذاهب اسلامي در دوران اموي ساخته نشده اند و اينگونه شاعرانه حكومتي را كه اصحاب در دوران آن زيسته و دوران حيات طيبه تابعين و يكي از دورانهاي طلائين اسلام است نبايد مورد حمله پرخاشگرانه قرار داد، و اين اقدام كاري نادرست و غير ديني است و نبايد براي كسب اعتماد ديگران اينگونه احساسي، عقايد و تاريخ اسلام را جريحه دار كرد، و بايد دانست كه خود انقلاب ايران نيز پرچمدارانش رهبران يكي از همين فرق ديني هستند لذا او چطور به اين نتايج رسيد كه اينگونه با عجله و شتابزده مي خواهد به قول خودش امت متلاشي را وحدت دوباره بخشد، هيهات هيهات. بلاخره براي تحقق اهدافش از بيان كردن آرزوهايش دريغ نمي كند و مي گويد :
"كاش امام و ديگر پيشوايان صميمي انقلاب بطور كامل خصلت مسلمان انقلابي را كه از هيچ چيز واهمه نداشته باشند و همه پوسته ها را بشكنند و اسلام پيش از درست شدن مذاهب را (كه فقط اسلام بود و ديگر هيچ) زنده سازند، داشتند."[12]
و در جاي ديگر اينگونه به مدح و ثناي انقلاب مي پردازد و اظهار مي دارد :
"اين حكومت هم مظلوم است و هم ظالم. مظلوم است زيرا محصول تلاش چندين ده ساله يك ملت، و حتي چندين قرنه يك امت و حتي تمام تاريخ مبارزات مستضعفان عالم براي در هم شكستن پنجه ستمگر اشراف و استكبار است."[13]
در يكي از نوارهاي صوتي اش ايمان را براساس تقسيم بندي خاص خودش به صورت درصدي توضيح مي دهد و بيان ميدارد اين حكومت هم حق است و هم ناحق، لذا به ميزان عقايد و پايبنديش به احكام، درصدي از ايمان را برايش اثبات ميكند مثلاً هفتاد درصد، و به خاطر جنگ با احزاب كردي و ندادن حق خودمختاري اقدامش را ناروا و كفر، و براي آن درصدي از كفر را ثابت مينمايد بعد در مورد گروههاي ضد ديني نيز به همين صورت عمل و همين تقسيم بندي را انجام و براي عقايدشان تا هفتاد درصد و براي مقابله با حكومت و دفاع از منافع خلق! درصدهاي از ايمان قرار ميدهد و در اين رويارويي گروهاي چپي را حق و حكومت را ناحق مي داند و اين تفسير بكر را در توضيح ايمان بيان مي دارد، آيا محققان و انديشمندان تاريخ اسلام نيز هميگونه به تحليل پرداخته اند؟ و آيا كسي كه با اين خزعبلاتش خود را رها از هرنوع سندي و استناد به قول هرعالمي مي داند بايد به عنوان نماينده اهل سنت معرفي گردد؟ هيهات، سرانجام در پيامي مردم ايران را اينگونه مورد خطاب قرار ميدهد:
"هم وطنان مسلمان، اي برادر، و اي خواهري كه با قدرت ايمانت و با عاطفه اسلاميت و با خون عزيز و مقدس خود و عزيزانت بنيان ريشته دارترين و كهن ترين كاخ هاي ستم تكيه زده بر بزرگترين قدرتهاي جهانخوار زمان را بركندي و يكي از درخشان ترين و با عظمت ترين داستان هاي اسطوره اي مانند ايثار را دركتاب آغشته به خون تاريخ حيات بشر برنوشتي و نقش زدي."[14]
سپس به آينده نگري پرداخته واظهار ميدارد:"پس از سقوط رژيم با اشكالاتي فراوان روبرو خواهيم شد و زماني طولاني لازم است تا جامعه ما توانائي انتقال از يك جامعه تمام طاغوتي را به يك جامعه توحيدي به دست آورد ( اين مطالب را خدمت امام خميني سفارش كرده ام كه اميدوارم مورد توجه قرار گيرد )."[15]
ابن القيم/ در تعريف طاغوت مي فرمايد: طاغوت اسم عامي است و براي تمامي كساني كه غير از الله تعالي مورد عبادت قرار ميگيرند خواه عبادت شوند يا از آنها اطاعت و يا پيروي گردند بكار ميرود. كه بتها و انسانهايي كه به آنها توكل و استغاثه ميشود و برايشان انواع عبادتها را اعم از نذر و سجود وبه فرياد طلبيدن و ... را انجام ميدهند و حاكماني كه در غير ما انزل الله و معاصي از آنها پيروي مي شود و عالماني كه در حرام نمودن حلال دين حق و حرام كردن حلال خداوند متعال اطاعت مي شوند را شامل مي گردد، با اين توضيح مختصر معلوم ميشود يا آقاي مفتي زاده از درك معاني طاغوت و توحيد باز مانده است و يا اينكه ايشان تحت تأثير زمان، لجام اختيارش را حال و هواي انقلاب ربوده است و همه چيز را در راستاي مسائل سياسي و اقتصادي تحليل مي كند و مانند ماركسيستها يك عينك اقتصادي بر ديدگانش نهاده است و با آن همه چيز حتي دين را مي سنجد، توجه به نقطه نظرات اقتصاديش اين امر را كاملاً آشكار مي سازد، چنانكه مي گويد:
"آنچه بايد در اينجا به آن اشاره اي شود اينست كه نظام اقتصادي اسلام تا كنون بطور نهائي پياده نشده است در صدر اسلام بدليل گرفتاري دائم جامعه اسلامي در جنگ با دو ابرقدرت زمان شاهنشاهي ايران و روم و پس از صدر اسلام حكومت شوري تبديل به حكومت شاهنشاهي امويان شد كه خود نظام سخت طاغوتي بود و نمي توانست نظام توحيدي را از هيچ جهتي اجرا كند ."[16]
راستي اگر اسلام در زمان رسول گرامي اسلام ه پياده نشده است پس چه وقت اين وعده پروردگار مبني بر حمايت ايمانداران و حاكميتشان تحقق يافته است؟ و اگر اصحاب كرام ن تحت رهبريت رسول گرامي اسلامه و خلفاي راشدين ن نتوانسته باشد اسلام را عملي نمايند پس در چه زماني و توسط چه افرادي ممكن است عملي شود؟ مگر اصحاب خير امت و زمانشان به نص حديث صحيح خير القرون نبوده است؟ اما اگر اقتصاد توحيدي مانند همان سوسياليسم گروههاي التقاطي متأثر از كمونيسم تفسير شود آري اين امر نه ممكن بود و نه اصحاب كرام ن به دليل بينش توحيدي در صدد آن بوده اند و چنانكه توضيح مي دهد معلوم مي شود چندان هم نسبت به تلقي احزاب چپي بي التفات نيست، ميگويد:
"در اواخر دوران خلافت عمر ابن خطابس كار ديوان آماده اجرا شد كه با اجراي آن هيچ كس درهمي پيش از ديگري نتواند خرج كند اما پياده كردن اين برنامه كه متضمن اجراي كامل و نهائي اقتصاد توحيدي بود به موجوديت امتياز دادن در بعد مادي جامعه نيز خاتمه ميداد، به اين دليل بقاياي دو قدرت خطرناك طاغوتي يعني شاهنشاهي ايران و اشرافيت اموي دست در دست هم نهادند و توطئه را آغاز كردند و نتيجه اين اتحاد اهريمني شهادت عمرس بود كه متأسفانه پس از آن شيرازه كار از دست رفت و به تدريج هم اشرافيت و هم شاهنشاهي زنده شدند."[17]
شايد كساني فكر كنند كار ديوان چه بوده است ؟ كار ديوان همان سپردن حق مردم به آنها بوده است و اين امر نمي رساند كه همه بايد داراي بهره اي مساوي باشند و كار و تلاش بيشتر، فاقد ارزش باشد و لازمه حكومت مقتدر و اسلامي خلافت راشده عمرس نيز سر وسامان دادن به اوضاع جامعه در بعد اقتصاديش نيز بوده است و چنان در حكومتش كفر از اريكه قدرت به زير افتاد كه تا مدتها طولاني خيال بازگشت برايش محال جلوه مي كرد و اين گونه تحليلهاي خيالي كه _ بقاياي دو قدرت خطرناك طاغوتي يعني شاهنشاهي ايران و اشرافيت اموي دست در دست هم نهادند و توطئه را آغاز كردند و- بيشتر به تحليلهاي ماترياليستي مي ماند كه بالاجبار مي خواهد تاريخ را آنگونه كه مايل است تحليل كند نه آنطور كه بوده است؛ و بعد از شهادت عمرس نيز با همان اقتدار حكومت را عثمان ذوالنورينس ادامه داد و تاريخ طلائين اسلام را با همكاري شاگردان رسول خدا در جهت كمال، متعالي گرداند و جهت رهائي ملتهاي تحت ستم در باقي جهان نيز پرچم جهاد را مستدام بر افراشته نگهداشت ، اما تغيير و تحولات اجتماعي نتيجه نگرش و انتخاب آزاد انسان است كه خداوند او را آزاد آفريده است و اين تحولات گاه كند و گاه تند شكل ميگيرد و جوامع اسلامي نيز از اين قاعده مستثني نيستند(إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ)[18] «خداوند سرنوشت هيچ قومي را تا زماني كه خود در خويش دگرگوني ايجاد نكنند تغيير نخواهد داد» بنابراين مقدرات خداوند هر چه باشد همانگونه به وسيله انسان آزاد و انتخابگر تحقق خواهد يافت .
سر انجام مفتي زاده براي تحقق رؤياهايش امت بر گزيده خداوند را زير سؤال برده چون به گمان او نتوانسته اند خوب به وظيفه خويش عمل نمايند، چنانكه ميگويد:
"علت سيطره يافتن حكومت شاهنشاهي بر جامعه اسلامي اين بود كه خلفاي راشدين گرفتار جنگهاي وسيعي با شاهنشاهان ايران و روم و اقمار آنها شدند و از پرورش نيروي متخصص حكومت ( اعضاي شوري ) به تناسب گسترش روز افزون جامعه غافل ماندند ."[19]
و در يك تحليل ديگر ميگويد :
"مهمترين و خطر ناكترين حيله دشمنان خلق كوتاه كردن دست دين از زمامداري و سياست جامعه بود در قرون تاريخ اسلام نه تنها فرمانروايان داخلي منحرف از دين بودند كه اين آرزو را در سر مي پروراندند ( البته اينكه جرأت كنند و از اين نقشه خود كلمه اي بر زبان آورند ، اما همين سياست ضد خلقي جدا كردن دين از سياست روز به روز جامعه عظيم و فولادين توحيدي را به طرف سستي و بت پرستي سوق داد، رواج فساد به وسيله دستگاههاي حكمراني و بروز جنگهاي داخلي در بين گروههاي متخاصم قدرت طلب و استثمارگر مرتب رو به فزوني ميرفت تا تجزيه و ضعف بر همه چيره شد، آنگاه حرص و طمع استثمارگران خارجي قرنها در كمين نشسته پوزه بر دست نهاده نيز مجالي براي خود نمائي يافت."[20]
جدايي دين از سياست يك حربه جديد استعماري حداكثر به مسائل بعد از رنسانس و كوتاه شدن دست كليسا و پاپها از قدرت سياسي بر ميگردد و تاريخ اسلام را اينگونه قياس كردن و به اين شيوه تحليل كردن، يك قياس نادرست و تحليلي بي پايه است، واقعيت اين است، افرادي كه درجوامع اسلامي از حكومتها ي بني اميه و بني عباس به قدرت رسيده اند گاه درست به اسلام عمل كرده و گاه دچار اشتباهاتي شده اند به اقتضاي بشري اسير هوا و مرتكب ظلم و جور ضايع نمودن حق مردم شده اند، و رهبران ديني نيز كارهاي صحيح آنها را تأييد و موارد خلافشان را تذكر داده اند و در هر حال ازحق دفاع مي كردند، و در تمامي اين دورانها قبولي اسلام و به اقتضاي آن عمل كردن نشانه مسلماني بوده است و اينكه فردي يا جرياني در رأس حكومت مسلمانان قرار گيرد و به اسلام هم معتقد نباشد يك سوغات اروپايي و مربوط به دوران فعلي و حضور قدرتهاي كفري عالم است و بسيار از عمر آن نميگذرد.
سرانجام مفتي زاده بعد از اين همه بحث و مناظره به حل نهائي مشكل اشاره و دواي نهائي را تجويز ميكند، و لازم است بدانيد اين نسخه را كسي مي پيچد كه طرفدارانش براي مقابله با مخالفان خويش هميشه از حربه جاش و وابستگي به حكومت براي ترور شخصيتي آنها سود مي جويند، او مي گويد:
"اكنون تنها نور اميدي كه هست و در پرتو آن راههاي حل مي تواند قابل اجرا باشد نفوذ شخص امام خميني است در همه مسلمانان جهان، كه اگر قاطعانه در موردي فرمان صادر كند خودخواهان يا ناآگاهان را ياراي مقابله و مقاومت نيست و خدا كند كه تا اين روشنائي باقي است قاطعانه از پرتو آن استفاده شود."[21]
و صلي الله علي محمد و آله و صحبه و سلم
و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم
[1] حكوكت اسلامي ص 6
[2] كتاب در باره كردستان ص 4
[3] كتاب در باره كردستان ص 9
[4] كتاب در باره كردستان ص6
[6] كتاب در باره كردستان ص 9
[6] كتاب در باره كردستان ص 64
[7] كتاب در باره كردستان ص 65
[8] ص كتاب در باره كردستان 78، 79
[9] روم 47
[10] يونس 103
[11] كتاب در باره كردستان ص 90
[12] كتاب در باره كردستان ص 91
[13] كتاب در باره كردستان ص 144
[14] كتاب در باره كردستان ص 150- 151
[15] حكوكت اسلامي ص 27
[16] حكوكت اسلامي ص 36
[17] حكوكت اسلامي ص 37
[18] رعد 11
[19] حكوكت اسلامي ص 33
[20] حكوكت اسلامي ص 9
[21] حكوكت اسلامي ص 114