بخش دوم : متن سخنراني پياده شده شيخ صالح فوزان
بيان كردن فرقه هاي اصلي
در اين گفتگو من از چهار فرقه كه تقريباً اصل و اساس فرقه هاي ديگر هستند بحث مي كنم:
فرقه اول: قدريه
اولين فرقه كه بدعت را ايجاد كرد قدريه بود كه در آخر دوران اصحاب به وجود آمدند. آن ها منكر قضا و قدر بودند و مي گفتند: آن چه در اين جهان روي مي دهد به قضا و قدر از جانب خداوند نيست بلكه كار تازه اي است كه انسان انجام مي دهد بدون اين كه خداوند قبلاً مقدر كرده باشد. بنابراين اين گروه منكر ركن ششم ايمان شدند چون ايمان شش ركن دارد: ايمان به الله، ملائكه، كتاب هاي آسماني، پيامبران، روز آخرت و ايمان به مقدرات خير و شر كه همه آن ها از جانب خداوند سبحان است.
اين گروه به قدريه و مجوس اين امت ناميده شدند، مي دانيد علت آن چه بود؟
چون آن ها معتقد بودند هركس آفريننده و خالق افعال خويش است و آن را به تقدير پروردگار نمي دانستند لذا به اثبات دو خالق اقدام كردند همان گونه كه مجوسيان مي گفتند: جهان داراي دو آفريننده است يكي نور كه خوبي ها را مي آفريند و ديگري تاريكي كه خالق شر و بدي است.
قدريه اقدام به اثبات دو خالق متعدد نمودند و در اين مورد از مجوسيان نيز پيشي گرفتند و گفتند: هر كدام از آفريننده ها خالق فعل خويش است و به همين سبب آن ها را مجوس اين امت ناميدند.
گروه جبريه در نقطه مقابل قدريه ظاهر شدند و معتقد بودند كه انسان در افعال خويش مجبور و فاقد اراده و اختيار است. در انجام اعمال خويش به مانند كاهي مي ماند كه باد او را بدون اختيار و به دلخواه خود حركت مي دهد، اين ها را جبريه ناميدند كه غلاة و افراطيون قدريه بودند كه در اثبات قدر افراط نمودند و اختيار و آزادي را از انسان نفي كردند.
طائفه اولي بر عكس جبريه اختيار و آزادي انسان را اثبات و در آن افراط كردند تا آنجا كه گفتند: هر انساني اعمال خود را به صورت مستقل از خداوند، ايجاد مي نمايد. خداوند بلند مرتبه، از گفته آن ها منزه است.
اين ها را قدريه نفي كننده ناميدند كه معتزله و كساني كه همسو با آن ها بودند از آن جمله اند.
بنابراين دو بخش عمده قدريه عبارت بودند از:
1. كساني كه در نفي قدر افراط كردند كه معتزله از آن جمله است.
2. كساني كه در اثبات قدر افراط كردند كه جبريه از جمله آن ها است.
سرانجام قدريه به گروه هاي زيادي كه جز خداوند تعداد آن ها را نمي داند تقسيم شدند چون انسان آن گاه كه حق را رها كرد سرانجامي جز گمراهي ندارد لذا هر گروهي مذهب خاصي را ايجاد و به وسيله آن خود را از طايفه قبلي متمايز مي كند و اين وضعيت اهل ضلالت است كه هميشه در حال انشقاق و تفرقه مي باشد و به طور دائم افكار و تصورات مختلف و متضاد با هم را در ذهن مي پرورانند.
اما اهل سنت و جماعت نه اضطراب دارند و نه در صدد ايجاد اختلافند چون آن ها به حقي كه از جانب خداوند متعال برايشان آمده است چنگ زده اند لذا به واسطه كتاب خدا و سنت رسولش ص از اختلاف و تفرقه محفوظ و مصونند چون همگي بر منهج واحدي حركت مي كنند.
فرقه دوم: خوارج
خوارج كساني هستند كه در آخر خلاف عثمانس بر عليه ولي امر مسلمانان قيام كردند و در نتيجه آن عثمانس كشته شد. سپس در خلافت عليس شر و فسادشان فزوني گرفت و از او جدا شده و او را تكفير كردند و اصحاب را نيز به خاطر عدم موافقت با مذهب خويش تكفير نمودند و بر عليه هركس كه مخالف مذهب آن ها بود حكم كفر صادر نمودند.
آن ها بهترين مخلوقات خداوند كه اصحاب رسول الله ص هستند را به خاطر عدم موافقت بر گمراهيشان تكفير كردند.
در مورد اعتقاد و مذهبشان بايد گفت كه آن ها ملتزم به سنت و جماعت نيستند و ولي امر مسلمانان را اطاعت نمي كنند و خارج شدن از اطاعت او و انشقاق ديني را جزو دين مي دانند و اين عكس آن چيزي است كه رسول خدا ص از لزوم اطاعت و فرمانبري به آن سفارش و بر خلاف و دستور پروردگار متعال است كه مي فرمايد:( أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ)[24]«از خداوند، رسولش و ولي امر و حاكم مسلمانان اطاعت كنيد». پروردگار متعال اطاعت و فرمانبري از ولي امر را جزو دين مي داند و رسول خدا ص اطاعت از ولي امر مسلمين را جزو دين مي داند چنان كه مي فرمايد:**أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَالسَّمْعِ وَالطَّاعَةِ وَإِنْ كَانَ عَبْدًا حَبَشِيًّا فَإِنَّهُ مَنْ يَعِشْ مِنْكُمْ بَعْدِي فَسَيَرَى اخْتِلَافًا كَثِيرًا** «شما را به تقواي خدا و اطاعت و فرمانبري سفارش مي كنم هرچند بنده اي حبشي بر شما فرمان راند، به راستي هركس از شما زنده بماند اختلافات بسياري را مشاهده خواهد كرد».
اطاعت و فرمانبري ولي امر از جمله دين است ولي خوارج مي گويند: ما آزاديم و اين راه و روش براي نيروهاي انقلابي در اين زمان نيز به ارث مانده است.
خوارج قصدشان متفرق كردن جماعت مسلمين است و با خارج شدن از اطاعت ولي امر مسلمانان اختلاف ايجاد و در اين مورد خدا و رسولش ص را نافرماني خواهند كرد و مرتكب گناه كبيره را كافر مي دانند آن ها كساني را كه مرتكب گناه كبيره چون زنا و شرابخواري شوند را كافر مي دانند در حالي كه به واسطه ايمانش مؤمن و به سبب ارتكاب كبيره دچار فسق شده است چون جز شرك يا نواقض اسلام كه معروف مي باشد چيز ديگري انسان را از اسلام خارج نمي گرداند ولي معاصي پايين تر از شرك هستند لذا هر چند كبيره هستند اما باعث خروج از ايمان نمي گردند. خداوند متعال مي فرمايد:( إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء)[25]«به راستي كه الله تعالي شرك به خود را نمي بخشد ولي پايين تر از آن را براي هركس كه بخواهد مي بخشد».
خوارج مي گويند مرتكب گناه كبيره كافر است و بخشيده نمي شود و براي هميشه در آتش مي ماند و اين بر خلاف آن چيزي است كه در كتاب و سنت وجود دارد.
علتي كه خوارج را به سمت اين عقايد سوق داده كم فهمي و عدم درك آن هاست، از طرفي در عبادت، نماز، روزه و خواندن قرآن بسيار زحمت مي كشند و داراي غيرت بسيار شديد هستند ولي با اين حال فهم ندارند و اين آفت است.
تلاش و كوشش در تقوا و عبادت ناگزير بايد همراه علم و فهم ديني باشد.
رسول خدا ص آن ها را براي اصحابش توصيف مي كند كه نماز خود را به نسبت نماز خواندنشان و عبادت خود را به نسبت عبادتشان كم مي يابند آن گاه مي فرمايد:**يَمْرُقُونَ مِنْ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنْ الرَّمِيَّةِ**[26]«همان گونه كه تير از كما خارج مي شود آن ها نيز از دين خارج مي گردند». علي رغم عبادت، صلاح و تهجد و شب زنده داري اما چون تلاششان بر اصل و علمي صحيح بنيان نشد تبديل به گمراهي و عذاب و باعث گرفتاري براي خود و امت گرديد.
هيچ گاه ديده نشد كه خوارج با كافران جنگ كنند بلكه جنگ و قتال آن ها با مسلمانان بود چنان كه رسول خدا ص مي فرمايد:**يَقْتُلُونَ أَهْلَ الْإِسْلَامِ وَيَدَعُونَ أَهْلَ الْأَوْثَانِ**[27] «پيروان بت و صنم را رها و با اهل اسلام مي جنگند». لذا در تاريخ خوارج هرگز مشاهده نشد با كفار و مشركين به جهاد برخيزند بلكه هميشه در حال جنگ با مسلمانان بودند. عثمان، علي ابن ابي طالب، زبير بن عوام و بهترين اصحاب را كشتند و هميشه در حال كشتار مسلمانان بودند و سبب آن جهل به دين خدا بود هرچند اهل عبادت و تقوا و تلاش براي دين بودند اما چون اساس كارشان بر علم صحيح بنا نشده بود برايشان سرانجامي جز وبال و عذاب نداشت به همين خاطر علامه ابن قيم در توصيفشان مي گويد:
و لهم نصوص قصروا في فهمها فأتوا من التقصير في العرفان
داراي نصوصي هستند كه قادر به درك آن نيستند ولي با اين عدم درك به سمت علم آمده اند.
پس به نصوصي استدلال مي كنند كه قادر به فهم آن نيستند. به نصوصي از قرآن و سنت در تهديد معاصي استناد مي كنند ولي از درك معاني آن عاجز هستند و آن را بر نصوص ديگري كه در مورد وعده پاداش و مغفرت است برنمي گردانند. لذا يك طرفانه به قضاوت مي نشينند آياتي را گرفته و نصوص ديگر را رها مي كنند و اين نشانه جهل آن ها است.
شجاعت ديني و حماسي كافي نيستند بلكه بايد آن ها را بر علم و شناخت دين خدا بنا كرد و بايد در جاي خود آن ها را به كار گرفت و آن بايد آگاهانه باشد. غيرت و حماسه ديني خوب است اما بايد آن ها را بر اساس پيروي از كتاب و نست رهبري كرد در دين از اصحاب شجاع تر و براي مسلمانان خيرخواه تر نداريم ولي با اين احوال به خاطر خطري كه از جانب خوارج احساس كردند با آن ها جنگيدند.
علي بن ابي طالب در نهروان جنگ سختي با آن ها نمود و چيزي را كه رسول خدا ص در موردشان خبر داده بود را تحقق بخشيد و آن اين كه كسي را كه با خوارج بجنگد را به خير و بهشت بشارت داده بود.
علي بن ابي طالب با آن ها جنگيد و به آن بشارت رسيد و براي دفع شر آن ها از مسلمانان با آن ها جنگ نمود.
در همه زمان ها بر مسلمانان واجب است هرگاه از وجود پيروان اين مذهب خبيث اطلاع يافتند ابتدا براي معالجه آن، اقدام به دعوت و روشنگري نمايند ولي اگر از كار خويش دست نكشيدند براي دفع شر آن ها با آن ها بجنگند. علي ابن ابي طالب پسر عمويش عبداله بن عباس، عالم امت و مفسر قرآن، را به نزدشان فرستاد و با آن ها شروع به مناظره و گفتگو نمود. حدود شش هزار نفر از آن ها برگشتند ولي تعداد بسياري از آن ها باقي ماندند آن گاه اميرالمؤمنين علي ابن ابي طالب و اصحاب كرام براي دفع شرشان و برداشتن آزارشان از مسلمانان با آن ها جنگيدند. اين فرقه خوارج و مذهبشان بود.
فرقه سوم: شيعه
شيعه كساني هستند كه خود را پيرو اهل بيت مي دانند. تشيع در اصل به معني پيروي و ياري دادن است چنان كه مي فرمايد:( وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ)[28]«ابراهيم از جمله پيروان او بود». يعني از جمله پيروان نوح و ياري دهنده دينش بود چون خداوند متعال اين آيه را بعد از ذكر داستان نوح مي آورد.
پس اصل تشيع، تبعيت و ياري دادن است. به عنوان نامي بر اين فرقه اطلاق گرديد چون گمان مي كردند آن ها پيروان اهل بيت كه علي و اولاد اوست، هستند.
شيعه گمان مي كند كه رسول خدا ص براي خلافت، علي را وصي خود قرار داده است ولي ابوبكر، عمر، عثمان و اصحاب به او ظلم كرده و خلافت را غصب كرده اند.
آن ها در اين سخن، دروغگو هستند چون اصحاب بر بيعت نمودن با ابوبكر اجماع نمودند و علي نيز در اين امور با آن ها بود. او با ابوبكر، عمر و عثمان نيز بيعت كرد و معني آن اين است كه آن ها(شيعه) به علي خيانت كرده اند.
شيعه اصحاب را جز تعداد اندكي تكفير كردند و ابوبكر و عمر را لعن و آن ها را ملقب به دو بت قريش نمودند.
از جمله مذهب آن ها غلو و افراط در مورد اهل بيت است كه از آن جمله حق تشريع و نسخ كردن احكام را برايشان قائلند و گمان مي كنند كه قرآن تحريف گشته ونقصان در آن وارد شده است و حتي كار به جايي رسيده كه ائمه را چون ربي جدا از خدا قرار داده اند بر گورهايشان ضريح ساخته و قبه هايي را بر آن ها گماشته و بر آن طواف مي كنند و براي آن ها قرباني و نذر انجام مي دهند.
شيعه به گروه هاي زيادي تقسيم شده كه از آن جمله زيديه، دوازده اماميه، اسماعيليه، فاطميه، قرامطه و … مي باشند.
آري سرانجام همه آن هايي را كه راه تفرقه پوييدند سرانجامي جز اين نيست كه دائم در اختلاف و تفرق خواهند بود چنان كه الله تعالي مي فرمايد:(فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا هُمْ فِي شِقَاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ)[29] «اگر به مانند آن چه كه شما ايمان آورده ايد ايمان آورند هدايت يافته اند و اگر روي برتافتند در اختلاف خواهند افتاد كه خداوند تو را كفايت است كه او شنواي داناست».
هركس حق را رها كند به باطل، انحراف و تفرقه مبتلا مي گردد كه به نتيجه اي نمي انجامد و سرانجامش خسارت و زيان است. شيعه به فرقه هاي زيادي تبديل شد و قدريه نيز به همان گرفتاري مبتلا گرديد و خوارج نيز به گروه هاي زيادي چون ازارقه، حروريه، نجدات، صفريه و اباضيه تقسيم شدند بعضي از آن ها دچار افراط و بعضي به آن مرحله نرسيدند.
فرقه چهارم: جهميه
جهميه فرقه اي منسوب به جهم بن صفوان هستند كسي كه شاگرد جعد بن درهم كه او نيز شاگرد طالوت و او نيز شاگرد لبيد بن اعصم يهودي بود. بنابراين آن ها شاگردان يهود بودند.
اما مذهب جهميه چيست؟
جهميه منكر اسماء و صفات الله تعالي هستند و مي پندارند كه خداوند ذات مجرد از اسماء و صفات است و معتقدند اثبات اسم و صفت براي پروردگار موجب شرك و تعدد اله است و عين شبهه آن ها نيز همين است. ما نمي دانيم آن ها در مورد خود چه مي گويند؟ هر كدام از آن ها به عالم بودن و صانع بودن و تاجر بودن ناميده مي شدند و هر يك داراي تعدد صفات است آيا معني آن اين است كه آن ها هر كدام اشخاص متعددي هستند؟ اين امر چيز نامعقولي است چون لازمه تعدد اسماء و صفات تعدد اله نيست به همين دليل بود وقتي كه مشركين از رسول خدا ص شنيدند كه گفت: يا رحمن و يا رحيم، نگفتند كه لازمه اين، دعوت كردن به معبودهاي متعدد است بلكه گفتند او گمان مي كند اله و معبود واحدي را عبادت مي نمايد چنان كه الله تعالي مي فرمايد:( قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى)[30] «بگو الله تعالي را به اسم الله يا رحمن بخوانيد. به هر اسمي بخوانيد نام هاي نيكو همه مخصوص اوست».
اسم هاي خداوند متعال بسيارند كه همگي بر كمال و عظمت خداوند سبحان دلالت مي دكنند. تعدد اسماء بر تعدد اله و معبودها دلالت ندارد بلكه بر عظمت و كمال پروردگار راهنمايي مي كنند.
ذات تنهايي كه فاقد صفات باشد وجود ندارد و محال است چيزي بدون صفات وجود داشته باشد يا فقط داراي صفت وجود باشد چنين چيزي هرگز تحقق نخواهد يافت.
از جمله شبهه اي كه جهميه وارد كرده اند اين است كه مقتضي اثبات صفات، تشبيه خالق به مخلوقات است چون مانند همان صفات اثباتي براي الله تعالي در مخلوقات نيز وجود دارد.
اين سخن باطل است چون صفات خالق شايسته او و صفات مخلوق نيز لايق به خود اوست لذا تشبيهي وجود ندارد.
جهميه غير از گمراهي كه در مسئله صفات دارند در قضا و قدر نيز معتقد به جبر هستند چون مي گويند: انسان فاقد اراده است و اختيار ندارد و در افعال خويش مجبور است.
معني اين سخن اين است كه هرگاه به خاطر معصيت و گناه مجازات شود مظلوم واقع گشته است چون گناه و نافرماني كار او نيست و او در انجام آن مجبور بوده است و اين تفسير همان چيزي است كه مي گويند، اما خداوند متعال بالاتر از آن چه است كه آن ها مي گويند.
بنابراين آن ها جبر در قدر را با انكار در اسماء و صفات با هم جمع كرده و عقيده ارجاء را نيز بدان افزوده اند و علاوه بر همه اين ها معتقد به خلق قرآن نيز بوده اند(ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ)[31] «تاريكي ها كه بعضي بر روي بعضي ديگر قرار دارد».
مذهب جهميه به طور خلاصه اين بود كه بيان شد و از عقايد چيزي كه مشهور است همان انكار اسماء و صفات از خداوند متعال مي باشد و از جهميه، گروه هاي معتزله، اشاعره و ماتريديه به وجود آمدند.
معتزلي ها اسماء را ثابت و منكر صفات هستند و در مورد اسماء نيز تنها لفظ آن را كه دلالت بر هيچ معني و صفتي نداشته باشد، ثابت مي كنند و سبب ناميدنشان به معتزله اين بود كه امامشان واصل بن عطا كه از شاگردان حسن بصري رحمه الله، امام جليل القدر تابعي، بود از او در مورد حكم كسي كه مرتكب گناه كبيره شود، سؤال نمود. حسن بصري در جواب گفت: مؤمني ناقص الإيمان است به خاطر ايمانش مؤمن و به خاطر معاصي فاسق است.
واصل بن عطا به اين جواب قناعت نكرد لذا از مجلس عقب كشيد و در گوشه اي قرار گرفت و گفت: نه، بلكه من مي گويم چنين فردي نه مؤمن است و نه كافر بلكه در ميان اين دو منزلت قرار دارد به همين خاطر از شيخ و استادش جدا شد و جمعي از اراذل دورش را گرفته و سخنش را پذيرفند و اين حكمتي از جانب پروردگار است. به همين خاطر مجلس شيخ اهل سنت، مجلس حسن بصري، را كه مجلس خير و علم و بركت بود رها و به مجلس واصل بن عطاي معتزلي كه هم گمراه بود و هم گمراه كننده پيوستند.
و در زمان حال نيز اشتباهي كه دارند اين است كه علماي اهل سنت و جماعت را رها و به طرف صاحبان افكار منحرف گرايش مي يابند. آن ها از همان زمان به بعد معتزله ناميده شدند چون از اهل سنت و جماعت كنار گرفتند و شروع به نفي صفات پروردگار متعال و اثبات اسم تنها برايش كردند و حكم عذاب هميشگي را چون خوارج براي مرتكب كبيره ثابت نمودند.
اما در اين قضيه با خوارج اختلاف داشتند و آن اين كه در دنيا احكام اسلام بر آن ها جاري مي گردد و مي گفتند: مرتكب كبيره در بين دو منزلت قرار گرفته لذا نه ايمان دارد و نه كافر است ولي خوارج اظهار داشتند كه چنين فردي كافر است.
سبحان الله! آيا معقول است انساني نه مؤمن باشد و نه كافر؟! در حالي كه خداوند متعال مي فرمايد:(هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنكُمْ كَافِرٌ وَمِنكُم مُّؤْمِنٌ)[32]«خداوند شما را آفريده است بعضي از شما مؤمن و بعضي ديگر كافرند.» چنان كه ملاحظه مي شود نفرموده است بعضي از انسان ها در بين دو منزلت كفر و ايمان هستند، اما آيا براستي اين ها مي فهمند؟
پس مذهب اشعري كه منسوب به حسن اشعري رحمه الله هستند از مذهب معتزلي جدا شد ابوالحسن اشعري رحمه الله معتزلي بود سپس لطف خداوند شامل او گرديد و بر بطلان مذهب اعتزال آگاهي يافت و در روز جمعه در مسجد قرار گرفت و برائت خويش را از مذهب معتزلي اعلان نمود و جامه اش را از تن درآورد و گفت: همان گونه كه اين لباس را از تن خود در آوردم، مذهب معتزلي را نيز رها كردم ولي او به مذهب كلابيه پيروان عبداله بن سعيد بن كلاب گرايش پيدا كرد.
عبداله بن سعيد بن كلاب هفت صفت را اثبات و غير از آن را نفي مي نمود و مي گفت: عقل تنها بر هفت صفت علم، قدرت، اراده، حيات، سمع، بصر و كلام دلالت مي كند و صفات ديگر به وسيله عقل قابل اثبات نيست ولي خداوند متعال بر ابوالحسن اشعري منت نهاد و موفق به ترك مذهب كلابيه نيز شد و به مذهب امام احمد حنبل در عقيده برگشت و گفت: "من همان چيزي را كه امام اهل سنت و جماعت احمد بن حنبل مي گويد معتقد هستم و اظهار مي دارم خداوند متعال بر عرش قرار گرفته است و داراي دست و صورت است". اين را در كتاب الإبانة عن أصول الديانة اظهار داشته است هم چنين در كتاب ديگرش، مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين گفته است كه او در عقيده بر مذهب امام احمد است هر چند بر بعضي از مسائل اختلاف باقي مانده است ولي پيروانش بر مذهب كلابيه باقي ماندند و اكثراً همان مذهب آغازين او را گرفتند لذا به اشعريه مشهور شدند اما بعد از برگشت امام ابوالحسن از مذهب اولش نسبت دادن او به همان عقايد آغازين، ظلم در حق اوست. لذا درست اين است كه گفته شود مذهب كلابيه و مذهب ابوالحسن اشعري را براي پيروان عقايد آغازينش به كار نبرند چون از آن توبه كرده و در كتاب خويش نيز آن را اظهار داشته است اما در مورد بعضي از مسائل اختلافي كه ابوالحسن اشعري بر آن ماند مي توان به عقيده اش در كلام اشاره كرد كه مي گويد: آن معني نفسي قائم به ذات است و كلام خدا نيست بلكه حكايت يا عبارت از كلام الله تعالي است.
بنابراين اشاعره از معتزله و آن ها نيز از جهميه منشعب گشتند سپس مذاهب فكري متعددي شكل گرفت كه جهميه ريشه و اساس همه آن ها بود.
آن چه بيان شد به ترتيب اصول فرق و گروه ها بودند:
1. قدريه 2. شيعه 3. خوارج 4. جهميه
انتشار فرقه ها و مخالفت كردن اهل سنت و جماعت با آن ها
بعدها فرقه هاي بسياري به وجود آمدند كه تعدادشان قابل شمارش نيست در رابطه با آن كتاب هايي تأليف كه از آن جمله موارد زير است:
كتاب "الفََرق بين الفِرَق" بغدادي و كتاب "الملل و النحل" محمد بن عبدالكريم شهرستاني و كتاب "الفصل في الملل و النحل" ابن حزم و كتاب"مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين" ابوالحسن اشعري.
همه اين كتاب ها در مورد بيان فرقه ها و انواع آن ها و اختلاف و چگونگي پيدايش آن ها نگاشته شده اند.
اين روند به طور مستمر تا زمان ما نيز ادامه يافته و در حال شكل گيري و افزايش هستند و مذاهب ديگري نيز از آن ها ايجاد شده است و فكرهاي تازه اي كه منشأ آن ها همان افكار و عقايد اوليه است شكل گرفت و جز اهل سنت و جماعت هيچ كس بر حق پابرجا نماند و تنها اهل سنت در تمام زمان ها و مكان ها و تا برپايي قيامت بر حق خواهد ماند چنان كه رسول الله ص مي فرمايد:**لَا تَزَالُ طَائِفَةٌ مِنْ أُمَّتِي ظَاهِرِينَ عَلَى الْحَقِّ لَا يَضُرُّهُمْ مَنْ خَذَلَهُمْ حَتَّى يَأْتِيَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ كَذَلِكَ**[33] «هميشه جمعي از امت من بر حق خواهند بود هركس قصد خوار نمودنشان را بنمايد قادر به آسيب رساندن به آن ها نخواهد بود تا اين كه دستور خدا فرا فرا مي رسد و آن ها همان گونه اند».
اهل سنت و جماعت مخالف قدريه نفي كننده هستند
اهل سنت به قضا و قدر ايمان دارند چون قدر از جمله اركان ششگانه ايمان است و در اين جهان هيچ چيز جز به قضا و قدر خداوند به وجود نمي آيد چون تنها او خالق و پروردگار و مالك و تصرف كننده در امور است(اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ﴿﴾ لَهُ مَقَالِيدُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ)[34]«الله تعالي خالق و نگهبان همه چيز است، گنجينه هاي آسمان ها و زمين در دست اوست».
هيچ فردي در جهان جز به خواست و اراده و قدرت و تقدير خداوند متعال قادر به تصرف نيست آن چه را كه بود و در آينده تا به ازل روي خواهد داد را مي داند سپس آن را در لوح المحفوظ نوشته است سپس آن را خواسته و اراده كرده و ايجاد نموده و آفريده است؛ و هر انساني داراي اختيار و اراده است و در افعال اختياري مجبور نيست و هر فعلي كه روي خواهد داد به كسب و انجام اوست و آن چه افراطيون جبرگرا مدعي هستند درست نيست.
اهل سنت و جماعت در مورد اصحاب رسول خدا ص همگي آن ها را اعم از اهل بيت و غير اهل بيت دوست دارند و همه مهاجرين و انصار و پيروان آن ها به نيكي و احسان را دوست دارند و در اين كار به فرموده خداوند متعال عمل مي كنند كه فرمود:( وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا)[35]«كساني كه بعد از مهاجرين و انصار مي آيند مي گويند: پروردگارا ما و برادران ايماني ما را كه بر ما پيشي گرفتند بيامرز و در دل ما نسبت به آن ها حقد و كينه قرار مده».
اهل سنت و جماعت مخالف شيعه هستند چون آن ها ميان اصحاب فرق مي گذارند بعضي از آن ها را دوست و نسبت به بعضي ديگر دشمني مي كنند در حالي كه اهل سنت جملگي آن ها را دوست دارند گرچه اصحاب در ميان خود نسبت به همه داراي فضايل و برتري هستند. افضل آن ها خلفاي راشدين سپس ساير عشره مبشره سپس مهاجرين و بعد انصار و هم چنين اصحاب بدر و اصحاب بيعت رضوان داراي فضايل خاص خويشند و همگي اصحاب داراي فضل و برتريند. رضي الله عنهم.
اهل سنت و جماعت بر خلاف خوارج معتقد به اطاعت و فرمانبري از واليان امور مسلمانان هستند و خارج شدن از فرمان امام مسلمين گرچه مرتكب خطا شوند جايز نمي دانند مگر اين كه خطايي در حد كفر و شرك باشد چنان كه رسول گرامي ص بر آن تأكيد مي فرمايد و به خاطر معصيت از قيام كردن بر عليه آن ها نهي مي فرمايد:**إِلَّا أَنْ تَرَوْا كُفْرًا بَوَاحًا عِنْدَكُمْ مِنْ اللَّهِ فِيهِ بُرْهَانٌ**[36] «مگر كفر آشكاري از آن ها مشاهده كنيد كه بر آن از جانب پروردگار متعال دليل آشكار وجود دارد».
بعد از سخنراني شيخ سؤالاتي از ايشان شده است كه به شرح ذيل مي باشد:
سؤال 1: خداوند متعال و رسولش ص از افراط در دين نهي كرده اند پس چرا اين امر سبب انحراف از اهل سنت و جماعت شده است و مثال آن در ميان فرقه ها چيست؟
جواب: سبب انحراف خوارج ظاهراً همين مسئله غلو كردن در دين است چون آن ها نا آگاهانه و بدون بصيرت در عبادات بسيار سخت گير و شديد بودند و بدون آگاهي مردم را به خاطر مخالفت با مذهب خويش متهم به كفر مي كردند. بدون شك افراط و غلو در دين اساس بلا و مصائب است چنان كه الله تعالي مي فرمايد:( قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُواْ فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ)[37] «اي اهل كتاب به ناحق در دين خود غلو نكنيد» و رسول خدا ص مي فرمايد: **إِيَّاكُمْ وَالْغُلُوَّ فِي الدِّينِ فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ الْغُلُوُّ فِي الدِّينِ**[38] «زنهار از غلو خود را دور نگه داريد به درستي كه سبب هلاكت كساني كه قبل از شما بودند غلو كردن بود».
غلو كردن در هر چيز عبارت است از گذشتن از حد مطلوب است و هر چيز كه از حد خود بگذرد بر ضد خود دگرگون مي شود. چنان كه ملاحظه مي شود سبب انحراف كساني كه صفات را منكر شدند افراط و غلو در تنزيه كردن بود و سبب انحراف ممثله و مشبهه غلو و افراط در اثبات كردن مي باشد. بنابراين غلو و افراط بلا و مصيبت و وسط و اعتدال در هر امري خير است و لازم به ذكر است غلو كردن در گمراهي فرقه ها نقش اساسي دارد و هر غلو و افراطي بر حسب خويش موجب آن است.
سؤال 2: رسول خدا ص مي فرمايد امت من به هفتاد و سه فرقه تقسيم مي شود آيا اين اعداد قابل شمارش و تطبيق بر گروه ها مي باشد يا اين كه قابل شمارش نيستند؟
جواب: اين عدد از جهت شمارش كردن نيست چون فرقه ها جداً بسيار مي باشند و هرگاه در كتاب هاي مربوط به گروه ها مطالعه كنيد مي دانيد كه آن ها بسيار زيادند اما خدا مي داند شايد اين هفتاد و سه همان اصول فرقه باشند سپس از آن ها فرقه هاي زياد منشعب گشتند و جماعت هاي معاصر مخالف اهل سنت نيز در راستاي همان فرقه ها و از جمله فروع آن ها باشند.
سؤال 3: آيا فرقه ناجيه و طائفه منصوره با همديگر تفاوت دارند؟
جواب: فرقه ناجيه همان طائفه منصوره است و تنها فرقه ياري شده و منصور اهل نجات است و اين از جمله اوصاف آن ها است كه طائفه منصوره، فرقه ناجيه و يا اهل سنت و جماعت خوانده مي شوند، و هركس بخواهد ميان اين صفات فرق بگذارد و هر كدام را وصف گروهي بنمايد چنين كسي در صدد تفرقه ايجاد كردن در ميان اهل سنت است و اين كار خطاست چون اين ها يك جماعت واحدند و همه صفات كمال و مدح در آن ها جمع شده است و آن ها فرقه ناجيه و طائفه منصوره و اهل سنت و جماعتند و تا برپايي قيامت مي مانند و در آخر الزمان همان غريبان هستند و همين طور آن ها مخالف جهميه و گروه هاي زير مجموعه آن ها در اسماء و صفات پروردگارند، به آن چه خداوند خود را بدان وصف فرموده و يا رسول خدا ص الله تعالي را بدان وصف كرده است ايمان دارند و در اين امر تابع و پيرو كتاب و سنت هستند بدون اين كه اهل تشبيه كردن و تمثيل نمودن باشند و بدون اين كه در صدد تحريف و تعطيل كردن برآيند بلكه در همان حد و مرزي كه الله تعالي در كتابش بيان فرموده است توقف مي كنند(كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ)[39] «هيچ چيز مثل و مانند او نيست و او شنواي بيناست».
اهل سنت و جماعت در تمام ابواب و مسائل، حق را در خود جمع كرده است و با تمامي آن چيزهايي كه فرقه هاي گمراه و گروه هاي باطل بر آن جمع شده اند مخالف است پس هركس طالب نجات است به اهل سنت و جماعت بگرود.
اهل سنت و جماعت در عبادت كردن، خداوند متعال همان گونه كه در شريعت آمده است عبادت مي كنند بر خلاف صوفيه، اهل بدعت و خرافاتي ها كه در عبادتشان مقيد به كتاب و سنت نيستند و از شيوخ طريقت و امامان گمراهشان پيروي مي كنند،.
از خداوند متعال خواهانيم كه به لطف، منت و كرم خويش ما و شما را از جمله اهل سنت و جماعت گرداند و حق را به ما بنماياند و پيروي از آن را نيز روزيمان گرداند و باطل را به ما نشان دهد و دوري از آن را نيز نصيب ما گرداند كه او شنوا و پذيرنده است.
و صلي الله وسلم علي نبينا محمد و آله و صحبه
[1] رواه البخاري و مسلم و ابوداود و ابن ماجه
[2] رواه الترمذی و ابن ماجه و احمد و الدارمی
[3] آل عمران آیه 103
[4] آل عمران 105- 106
[5] ذكره البغوي في تفسيره 2/87 و ابن كثير 2/87 طبعة الاندلس
[6] انعام 159
[7] رواه مالك في الموطأ و الحاكم في المستدرك
[8] اخرجه الترمذی و …
[9] ابن ماجه
[10] توبه 100
[11] سوره نساء 69- 70
[12] رواه احمد و دارمی
[13] آل عمران 81- 83
[14] آل عمران 85
[15] رواه البخاري و مسلم
[16] بقره 112
[17] رواه مسلم، ترمذي ، ابوداود، ابن ماجه، احمد
[18] عنكبوت 2- 3
[19] هود 118- 119
[20] انعام 35
[21] اخرجه الترمذي
[22] رواه احمد 4/74
[23] سوره عصر
[24] نساء 59
[25] نساء 48
[26] متفق عليه
[27] رواه البخاري و مسلم و نسائي و ابوداود
[28] صافات 83
[29] بقره 137
[30] اسراء 110
[31] نور 40
[32] تغابن 2
[33] رواه مسلم، ترمذي ، ابوداود، ابن ماجه، احمد
[34] زمر 62- 63
[35] حشر 10
[36] رواه البخاري
[37] مائده 77
[38] نسائي، ابن ماجه ، مسند امام احمد
[39] شوري 11