تبليغاتX
معرفی اندیشه و عقاید کاک احمد مفتی زاده
معرفی اندیشه و عقاید کاک احمد مفتی زاده
نقد و معرفی اندیشه و عقاید کاک احمد مفتی زاده رهبر حزب مکتب قرآن کردستان
مفتی زاده در حسینیه ارشاد تهران معاویه رضی الله عنه را مکار و حیله گر و صاحب زر و زور و تزویر می خوا

 

     احمد مفتی زاده در حسینیه ارشاد تهران به معاویه رضی الله عنه ناسزا گفت و پیروانش این بی ادبی وی را به عقیده تبدیل کردند و از ایشان تبری می جویند آیا این روش را از کتاب خداوند دریافت نموده اند یا از دشمنان صحابه ؟ !!

 مطلب زیر را بخوانید و قضاوت نمایید .

 

تأليف: شيخ الاسلام ابن تيميه :

سؤال: معاويه پسر ابوسفيان چه وقت ايمان آورد؟ آيا ايمانش مانند ايمان ديگران بود؟ و در موردش چه مسائلي ذكر شده است؟

جواب: ايمان معاويه پسر ابوسفيان رضی الله عنهما مانند ايمان افرادي است كه در سال فتح مكه ايمان آورده اند مانند برادرش زيد پسر ابوسفيان، سهيل بن عمرو، صفوان بن اميه، عكرمه بن ابوجهل، حارث بن هشام و ابو اسد بن ابوالعاص بن اميه و امثال اين ها كه به نقل متواتر و اجماع اهل علم ثابت است.

اين ها طلقاء يعني آزادشدگان ناميده شدند چون در زماني كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  با زور مكه را فتح نمود ايمان آوردند، لذا بر آن ها منت نهاد و آزادشان فرمود و نسبت به آن ها بخشش نمود و از در رأفت برآمد، و در مورد معاويه پسر ابوسفيان روايتي وجود دارد كه قبل از فتح مكه ايمان آورده و هجرت نموده است چنان كه خالد بن وليد، عمرو بن عاص و عثمان بن طلحه حجبي قبل از فتح مكه ايمان آورده و به مدينه هجرت كرده بودند لذا در صورت صحت اين روايت معاويه از جمله مهاجران خواهد شد ولي چه قبل از فتح مكه يا سال فتح، ايمان آورده باشد به هر حال مسلمان شدنش همراه افراد مذكور در سال فتح مكه، مورد اتفاق علما است.

اما بعضي از دروغگويان گمان كرده اند به سبب مسلمان شدنش، پدرش را مورد شماتت و سرزنش قرار داده است، كه اين امر به اتفاق كساني كه عالم به حديث هستند دروغ مي باشد. افراد مذكور در پذيرش اسلام از جمله بهترين ها هستند و داراي نيكوترين سيره و هيچ كدام متهم به سوء و بدي نيستند و هيچ عالمي آن ها را متهم به نفاق نكرده است گرچه غير از آن ها از اين اتهام بي بهره نبوده اند. نيكو مسلمان شدن و اطاعت خدا و رسولش از آن ها آشكار و دوستي خدا و رسولش و جهادشان در راه خدا و حفظ حدود پروردگار، بر ايمانشان در ظاهر و باطن گواه است بعضي از آن ها را رسول گرامي  صلی الله علیه و سلم  به عنوان نماينده خود در مناطقي به حكومت رساند چنان كه عتاب بن اسيد را بر مكه گمارد كه از جمله بهترينِ مسلمانان بود و مي گفت: اي مردم مكه سوگند به خدا اگر به من خبر دهند كه فردي از شما از انجام نماز تخلف نموده باشد گردنش را مي زنم .

رسول الله صلی الله علیه و سلم  ابوسفيان بن حرب پدر معاويه را به عنوان نماينده خويش بر نجران گمارد و هنگامي كه رسول خدا با دنيا وداع گفت او كارگزار پيامبر صلی الله علیه و سلم  بر نجران بود.

به اتفاق اهل علم اسلام آوردن معاويه از پدرش نيكوتر بوده است همان گونه كه برادرش، يزيد بن ابوسفيان از معاويه و پدرش برتر و داراي فضيلت بيشتري است و به همين سبب ابوبكر صديق رضی الله عنه  هنگام فتح شام او را در جنگ با نصاري به كار گمارد و يكي از اميراني است كه به او مسئوليت مي سپارد و او را به وصيتي معروف كه اهل علم آن را نقل كرده و بدان اعتماد كرده اند سفارش نمود كه مالك در الموطأ و ديگران نيز آن را بيان داشته اند. ابوبكر صديق در ركابش به قصد همراهي و مشايعت گام برداشته است و در چنان حالي يزيد بن معاويه به او مي گويد: اي خليفه رسول خدا: يا شما سوار شويد يا من هم پياده مي گردم. ايشان در جواب مي فرمايد: نه تو پياده مي شوي و نه من سوار مي شوم بلكه با برداشتن قدم هايي در راه خداوند عزوجل مي خواهم اجر و پاداش كسب كنم.

عمروبن العاص يكي ديگر از اميران بود و ابوعبيده بن الجراح به همان صورت امير لشكر بود كه به خاطر شجاعت و سودمندي بيشتر در جهاد، خالد بن وليد را بر آن ها مقدم داشت.

زماني كه ابوبكر وفات نمود و خلافت به عمر بن خطاب رسيد، ابوعبيده را به سرپرستي همگي برگردانيد و علتش اين بود كه عمر بن خطاب  رضی الله عنه  در دين خدا شديد بود و به خاطر نرمش ابوعبيده، ولايت را به او سپرد و ابوبكر  رضی الله عنه  فردي لطيف و نرمخو و آرام بود، لذا خالد را كه بر كفار شديد بود به امارت سپرد بنابراين نرمخو و آرام، شديد و شديد و سختگير، نرخو و آرام را انتخاب نمود و با اين كار امور معتدل گشت. و هر كدام از خلفا چيزي را انجام داد كه نزد خداوند محبوب تر بود، چون پيامبر ما صلی الله علیه و سلم  كامل ترين مخلوقات و بر كافران و منافقان شديد و سختگير بود و خداوند متعال او را به عنوان صاحب كامل ترين شريعت توصيف فرموده همان گونه كه در مورد امتش اعلام داشت:*أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ*[1] «بر كافران سختگير و در ميان خويش رحيم و مهربان هستند» و باز در موردشان مي فرمايد:*أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ*[2]«با مؤمنان فروتن [و] با كافران عزيز و قدرتمندند در راه خدا جهاد مي كنند و از سرزنش هيچ ملامتگري نمي‏هراسند».

در صحيح ثابت است زماني كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  در مورد اسراي بدر با اصحابش مشورت نمود، ابوبكر رضی الله عنه نظرش اين بود كه از هر كدام فديه دريافت شود و سپس آزاد گردند ولي عمر نظرش اين بود كه گردن آن ها را بزنيد. رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود:*إن اللّه يلين قلوب رجال فيه حتى تكون ألين من البَزَّ ‏[‏البَزُّ‏:‏ نوع من الثياب‏]‏، ويشدد قلوب رجال فيه حتى تكون أشد من الصَّخْر، وإن مثلك يا أبا بكر مثل إبراهيم الخليل إذ قال‏:‏ ‏{‏فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏}‏‏، ومثل عيسى ابن مريم إذ قال‏:‏ ‏{‏إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏}‏، ومثلك يا عمر مثل نوح علیه السلام  إذ قال‏:‏‏{‏رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا‏}‏، ومثل موسى بن عمران إذ قال‏:‏ ‏{‏رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُواْ حَتَّى يَرَوُاْ الْعَذَابَ الأَلِيمَ‏}‏‏‏* «خداوند دل هاي مرداني را نرم نمود تا اين كه از بُز(نوعي پارچه است) نرم تر شود و دل هاي مرداني را شديد نمود تا اين كه از صخره شديدتر گردد، اي ابوبكر تو مانند ابراهيم خليل علیه السلام  هستي آن گاه كه گفت:*فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ*[3] «هركس از من تبعيت كند او از من است و هركس مرا نافرماني كند براستي كه پروردگارا تو بخشنده و مهرباني» و مانند عيسي بن مريم علیه السلام  آن گاه كه گفت:*‏إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ*[4] «اگر آن ها را عذاب نمايي، بندگان تو هستند و اگر از آن ها درگذري براستي كه تو مقتدر و حكيم هستي» و اي عمر تو مانند نوح علیه السلام هستي آن گاه كه گفت: *رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا*[5] «پروردگارا احدي از آن ها را بر زمين مگذار» و مانند موسي بن عمران علیه السلام  آن گاه كه گفت: *رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُواْ حَتَّى يَرَوُاْ الْعَذَابَ الأَلِيمَ*[6] «پروردگارا اموالشان را نابود و دلهايشان را سخت گردان، اين ها تا زماني كه عذاب دردناك را مشاهده نكنند ايمان نمي آورند»».

آن ها در طول حيات رسول الله صلی الله علیه و سلم  همان گونه بودند كه ايشان صلی الله علیه و سلم  توصيف فرموده بود و از ميان اهل زمين براي رسول الله صلی الله علیه و سلم  دو معاون و وزير بودند.

در صحيح ثابت است هنگامي كه عمر بن خطاب  رضی الله عنه  وفات نمود و تختي را آورده و بر آن نهاده بودند و مردم جمع شده و بر او نماز خوانده و برايش دعا مي كردند، ابن عباس گويد: در آن ازدحام متوجه شدم كه علي بن ابي طالب رضی الله عنه  گفت:*و الله ما علي وجه الارض احد احب الي من ان القي الله تعالي يعمله من هذا الميت اني لارجو ان يحشرك مع صاحبيك فاني كثيرا ما كنت اسمع النبي صلی الله علیه و سلم  يقول دخلت انا و ابوبكر و عمر، خرجت انا و ابوبكر و عمر ذهبت انا و ابوبكر و عمر*[7] «سوگند به الله در روي زمين كسي وجود ندارد كه دوست داشته باشم به وسيله كارهاي او خداوند را ملاقات كنم جز اين فرد كه هم اكنون مرده است، من اميدوارم خداوند تو را همراه دو دوستت محشور گرداند. چه بسيار از رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  مي شنيدم كه مي گفت: با ابوبكر و عمر وارد شدم، با ابوبكر و عمر خارج شدم و با ابوبكر و عمر رفتم».

هم چنين در صحيح ثابت است هنگامي كه روز احد فرا رسيد اكثريت مسلمانان گريختند در چنان حالي ابوسفيان خطاب به مسلمانان مانده در صحنه گفت: آيا در ميان جمع شما محمد وجود دارد؟ آيا محمد در ميان شماست؟ اين سخن را سه بار تكرار نمود، رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: جواب او را ندهيد. دوباره فرياد زد: آيا فرزند ابوقحافه در ميان شماست؟ اين سخن را سه بار تكرار نمود، رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود: جوابش را ندهيد. دوباره فرياد زد: آيا فرزند خطاب در ميان شماست؟ سه بار سؤالش را تكرار نمود. رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: جواب او را ندهيد.

آري اين ابوسفيان است كه رهبر سپاهيان دشمن است فقط حال اين سه نفر را جويا مي شود، رسول خدا صلی الله علیه و سلم، ابوبكر و عمر  رضی الله عنهما  ؟ و اين بدان سبب است كه او مي دانست اين ها سران لشكر مسلمانان هستند.

هارون الرشيد به مالك بن انس گفت: مقام و منزلت ابوبكر و عمر نزد رسول الله صلی الله علیه و سلم چگونه بود؟ گفت: منزلت و مقام آن ها نزد رسول خدا در زمان حياتش مانند منزلت آن ها بعد از وفاتش بود. آن گاه هارون الرشيد گفت: اي مالك شفايم دادي.

هنگامي كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  وفات نمود و ابوبكر به خلافت رسيد، خداوند متعال در او شدت و صلابتي قرار داد كه قبلاً در او وجود نداشت چنان كه در آن بر عمر نيز فزوني يافت تا اين كه بعد از تجهيز لشكر اسامه به جنگ اهل ارتداد شتافت و اين باعث تكميل او شد و اين به واسطه كمال رسول خدا صلی الله علیه و سلم بود كه ابوبكرس نيز خليفه او گرديد.

و هنگامي كه عمر به خلافت رسيد خداوند مهرباني و رحمتي در او قرار داد كه قبلاً در او وجود نداشت و اين براي تكميل نمودنش بود تا اين كه امير همه مؤمنان گرديد به همين سبب ابوبكر خالد و عمر نيز ابوعبيده را به كار گمارد.

يزيد پسر ابوسفيان در شام، امير بود و در زمان عمر نيز هم چنان امير بود و بعد از وفاتش، عمر بن خطاب بردارش معاويه بن ابوسفيان را به جاي او به كار گمارد و معاويه در مقام خود تا زماني كه عمر بر مسند خلافت بود باقي ماند و هم عمر و هم زيردستان و مردم شام از او راضي بودند و از سيرت و روش او در حكومت داري رضايت داشتند و اين به خاطر صبر و بردباري و عدالتش بود، و اين امر تا حدي بود كه حتي يك نفر از حكومتش شاكي نبود و يك نفر از او به خاطر تظلم خواهي اظهار نارضايتي و ناراحتي ننمود و يزيد بن معاويه جزو اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم  نبود بلكه در خلافت عثمان متولد و تنها اسم عمويش يزيد پسر ابوسفيان كه صحابه بود را بر او نهادند.

معاويه و برادرش يزيد، سهيل بن عمرو، حارث بن هشام و كساني ديگر نيز از جمله مسلمانان زمان فتح بودند كه در غزوه حنين همراه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  حضور داشتند و داخل در مفهوم اين فرموده خداوند متعال مي باشند:*ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ*[8] «سپس خداوند سكينه و آرامش خود را بر رسولش و مؤمنان نازل كرد و لشكرياني را كه شما آن ها را نمي ديديد فرو فرستاد و كافران را عذاب نمود كه آن جزا و پاداش كافران بود». آن ها از جمله ايمانداراني بودند كه خداوند متعال همراه با پيامبر صلی الله علیه و سلم  سكينه و آرامشش را بر آن ها فرو فرستاد و در غزوه طائف آن زمان كه آن ها را محاصره و منجنيق را به طرف آن ها پرتاب كردند حاضر بودند؛ و در غزوه تبوك معروف به غزوه عسره يعني جهاد سخت، كه سوره برائت در شأن آن نازل شد شركت كردند، غزوه اي كه در آن عثمان بن عفان  رضی الله عنه  هزار شتر را در راه خدا تجهيز و آماده نمود و آن را به وسيله پانصد بار شتر تكميل نمود. در آن هنگام رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  در مورد عثمان فرمود:* ما ضَرَّ عثمان ما فعل بعد اليوم* «به خاطر كاري كه عثمان انجام داد از امروز به بعد چيزي به او ضرر نخواهد رساند» و اين آخرين غزوه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بود كه در آن جنگي روي نداد .

رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  در بيشتر از بيست غزوه شخصاً حضور داشت كه تنها در نه غزوه آن چون بدر، احد، بني مصطلق، خندق، ذي قرد و طائف جنگ روي داد و بزرگترين لشكري كه رسول گرامي فراهم نمود در حنين و طائف بود كه دوازده هزار نفر بودند و بزرگترين لشكري كه همراه رسول خدا غزا نمود لشكر تبوك بود كه از بس زياد بودند شمارش نشدند گرچه در آن جنگي روي نداد كه اينها همگي داخل در فرموده پروردگار متعال هستند:‏{‏لَا يَسْتَوِي مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى‏}‏[9] «از شما كساني كه قبل از فتح در راه خدا انفاق كرده و قتال نمودند با كساني كه بعد از فتح انفاق كرده و به جنگ پرداختند مساوي نيستند بلكه آن ها داراي درجات عظيمي هستند ولي خداوند همگي آن ها را وعده نيكو داده است».

كساني كه به طلقا و آزادشدگان شهرت يافتند مسلمانان فتح بوند آن ها كساني هستند كه بعد از فتح ايمان آورده و جهاد كردند كه خداوند آن ها را وعده نيكو داده است، آن ها در حنين و طائف انفاق و بخشش نمودند و در آن غزوات جنگيدند- ن -.

و هم چنين آن ها از جمله كساني هستند كه خداوند متعال از آن ها اظهار رضايت نموده است چنان كه مي فرمايد: {‏وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ سمْ وَرَضُواْ عَنْهُ‏}‏[10] «سبقت گيرندگان آغازين از مهاجرين و انصار و كساني كه به نيكي از آن ها تبعيت كردند خداوند از آن ها راضي و آن ها نيز از خداي خود راضي شدند».

سابقين همان كساني هستند كه قبل از حديبيه مسلمان شدند مانند همان كساني كه در زير درخت[رضوان] با رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بيعت كردند كه در موردشان اين آيه نازل شد:{‏لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ‏}[11]‏ «به تحقيق خداوند از مؤمناني كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند راضي شد».  آن ها بيش از هزار و چهارصد نفر بودند ، همگي آن ها بهشتي هستند، همان گونه كه در صحيح از رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  روايت است كه فرمود:*لَا يَدْخُلُ النَّارَ أَحَدٌ مِمَّنْ بَايَعَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ‏*[12] «هيچ كدام از كساني كه در زير آن درخت بيعت دادند وارد آتش نمي شوند» كه حاطب بن بلتعه در ميانشان قرار داشت كسي كه گناهان شناخته شده و معروفي چون نامه نوشتن براي مشركين و فاش كردن اخبار سري رسول خدا و بدرفتاري با برده هاي زيردستش از او معروف است . در صحيح ثابت است كه برده هايش پيش رسول خدا صلی الله علیه و سلم  آمدند و گفتند: سوگند به خدا اي رسول الله حاطب بن بلتعه حتماً وارد آتش مي شود، رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  به گوينده آن سخن گفت:* كَذَبْتَ لَا يَدْخُلُهَا فَإِنَّهُ شَهِدَ بَدْرًا وَالْحُدَيْبِيَةَ*[13] «دروغ گفتي او داخل آن نمي شود به راستي كه او در بدر و حديبيه حضور داشت».

در صحيح ثابت است آن زماني كه حاطب به مشركين نامه نوشت و مي خواست آن ها را از حركت رسول خدا صلی الله علیه و سلم  به سويشان باخبر نمايد، رسول خدا  علي بن ابي طالب و زبير را به سوي زني كه حامل نامه بود فرستاد و نامه را گرفته و با خود آوردند آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  خطاب به حاطب فرمود: اين چيست؟ جواب داد: اي رسول خدا به خدا قسم اين كار را به خاطر ارتداد از دين انجام ندادم و بعد از مسلمان شدن به كفر راضي نبوده ام اما من فردي تنها و در ميان قريش ياوري ندارم، از جمله آن ها نيستم ولي از ياران تو ديگران همگي در مكه اقوامي از ميان اهالي آنجا دارند كه از خانواده ايشان حمايت مي كنند، دوست داشتم حال كه من فاقد قوم و خويش هستم، از ميانشان حامي داشته باشم كه افراد وامانده خانواده ام را حمايت نمايند. عمر بن خطاب گفت: بگذاريد تا گردن اين منافق را بزنم. رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود:*إِنَّهُ قَدْ شَهِدَ بَدْرًا وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يَكُونَ قَدْ اطَّلَعَ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ فَقَالَ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ* «او در بدر حضور داشته است و تو نمي داني كه خداوند از اهل بدر خبر دارد. خداوند متعال در مورد آن ها فرمود: «هركاري كه مي خواهيد انجام دهيد من شما را بخشيدم»». در اين حديث بيان مي دارد كه خداوند متعال سبقت جويان آغازين چون اهل بدر و حديبيه را گرچه مرتكب گناهان بزرگي هم شده باشند به سبب فضيلت سبقت و پيشي گرفتن و ايمان و جهادشان بخشيده است و در اين ميدان كسي قادر به مقابله با آن ها نيست چنان كه حاطب را از عقاب آن گناه حفاظت كرد و اين از جمله چيزهايي است كه به وسيله آن مسائل پيش آمده بين علي و طلحه و زبير و ديگران قابل توضيح است چون يا اين مسائل ناشي از اجتهاد بوده اند لذا گناهي بر آن ها نيست و احتياجي به بحث ندارد چنان كه از رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  ثابت است كه فرمود:‏(‏إِذَا حَكَمَ الْحَاكِمُ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ وَإِذَا حَكَمَ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ‏)‏‏[14] «هرگاه مجتهدي اجتهاد نمايد و به حق برسد دو پاداش دارد ولي اگر در اجتهادش خطا كند داراي يك پاداش و اجر است».

اگر در اينجا گناهي هم باشد به تحقيق ثابت است كه آن ها ن نسبت به آن چه انجام داده اند مورد عفو و بخشش واقع شده اند بنابراين اگر گناهي از آن ها سرزده باشد به آن ها آسيبي نمي رساند بلكه به خاطر وجود اسبابي(چون سبقت در ايمان و جهاد و حضور در بدر و احد و حديبيه) آثار گناهشان محو گشته است همانند كسي كه توبه كند و توبه اش پذيرفته گردد، يا داراي حسنات و خوبي هايي باشد كه گناهان را از او بزدايد يا به مصائب و بلاهايي گرفتار شود كه باعث تكفير گناهانشان گردند چنان كه در صحيح از رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  منقول است كه فرمود:(‏ما يصيب المؤمن من نَصَبٍ، ولا وَصَبٍ، ولا هَمٍّ، ولا غَمٍّ، ولا حَزَن، ولا أذى، إلا كَفَّر اللّه من خطاياه‏)[15] «مؤمن به هيچ مشقت، درد، گرفتاري، ناراحتي، حزن و آزاري دچار نمي گردد مگر اين كه خداوند به وسيله آن ها از خطاهايشان گذشت مي نمايد».

اما كساني كه بعد از آن سبقت گيرندگان آغازين آمدند همان كساني هستند كه بعد از حديبيه اسلام را پذيرا شدند و داخل در اين فرموده پروردگار متعال هستند:‏{‏وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى‏}[16] «و خداوند همگي را وعده نيكو داده است» و باز مشمول اين فرموده ديگرند كه مي فرمايد: {‏وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ‏}‏[17] «كساني كه به نيكي از آن ها پيروي كردند خداوند از آن ها راضي و آن ها نيز از خداوند راضي هستند».

قبل از فتح مكه خالد بن وليد، عمرو بن العاص و عثمان بن طلحه العجمي و كساني ديگر ايمان آورده و بعد از فتح مكه نيز كساني ديگر ايمان آوردند كه ايمان آوردنشان بعد از همگي مردم بود كه در ميانشان عثمان بن ابي العاص ثقفي نيز بود و رسول خدا صلی الله علیه و سلم  او را حاكم طائف نمود كه علي رغم تأخير در پذيرش اسلام از جمله بهترين هاي اصحاب است.

چه بسا فردي بعداً ايمان آورده باشد ولي از بعضي متقدمين در پذيرش اسلام افضل باشد چنان كه عمر بن خطاب علي رغم تأخير در اسلام آوردنش، كه گويا چهلمين نفر بوده است اما از بسياري افراد متقدم در اسلام، برتر است چنان كه عثمان، طلحه، زبير، سعد و عبدالرحمن بن عوف قبل از عمر و با دعوت ابوبكر ايمان آوردند ولي عمر از آن ها برتر و بر آن ها مقدم است.

از مردان بالغ آزاد اولين فرد در پذيرش اسلام، ابوبكر بود و از ميان نوجوانان آزاد، علي و از ميان بردگان آزاد شده، زيد بن حارثه و در ميان زنان، خديجه- ام المؤمنين- به اتفاق اهل علم در قبول اسلام و ايمان آوردن سبقت جستند. خداوند متعال مي فرمايد: {‏إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَـئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ‏}‏إلى قوله تعالى‏:‏ ‏{‏وَالَّذِينَ آمَنُواْ مِن بَعْدُ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ مَعَكُمْ فَأُوْلَـئِكَ مِنكُمْ وَأُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ‏}[18]‏ «آن ها كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با مال و جان در راه خدا جهاد كردند و آناني كه آن ها را پناه داده و به ياريشان شتافتند همگي يار و ياور و دوست همديگرند» «و آناني كه بعداً ايمان آوردند و هجرت كردند و همراه شما جهاد نمودند آن ها از شما هستند در حكم خداوند بعضي از خويشان نسبت به بعضي ديگر نزديكترند همانا خداوند بر هر چيزي داناست» و مي فرمايد: ‏{‏لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ‏}‏[19] «[اين غنايم نخست] اختصاص به بينوايان مهاجري دارد كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند خواستار فضل خدا و خشنودي [او] مي‏باشند و خدا و پيامبرش را ياري مي‏كنند اينان همان مردم درست كردارند [نيز] كساني كه قبل از [مهاجران] در [مدينه] جاي گرفته و ايمان آورده‏اند هر كس را كه به سوي آنان كوچ كرده دوست دارند و نسبت به آن چه به ايشان داده شده است در دل هايشان حسدي نمي‏يابند و هر چند در خودشان احتياجي [مبرم] باشد آن ها را بر خودشان مقدم مي دارند و هر كس از خست نفس خود مصون ماند ايشانند كه رستگارانند و [نيز] كساني كه بعد از آنان [مهاجران و انصار] آمده‏اند [و] مي‏گويند پروردگارا بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشي گرفتند ببخشاي و در دل هايمان نسبت به كساني كه ايمان آورده‏اند [هيچ گونه] كينه‏اي مگذار پروردگارا راستي كه تو رئوف و مهرباني».

اين آيات و آياتي كه قبل از آن وارد شد شامل تمامي كساني مي شود كه بعد از سابقين اول تا روز قيامت ايمان مي آورند حال چگونه ممكن است شامل اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم  و كساني كه به او ايمان آورده و همراه با او جهاد كرده اند نباشد؟

رسول خدا صلی الله علیه و سلم  در حديث صحيح مي فرمايد:(الْمُهَاجِرُ مَنْ هَجَرَ مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ‏) «مهاجر كسي است كه از هر آن چه خداوند نهي كرده است دوري جويد». هركس از طلقا(مسلمانان بعد از فتح مكه) اسلام را پذيرفته باشد و از هر آن چه خداوند متعال نهي كرده دوري جسته باشد برايش اين معني از هجرت ثابت است و داخل در معني اين فرموده خداوند متعال است:{‏وَالَّذِينَ آمَنُواْ مِن بَعْدُ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ مَعَكُمْ فَأُوْلَـئِكَ مِنكُمْ‏}[20] «و كساني كه بعداً ايمان آوردند و هجرت نمودند و با شما جهاد كردند آن ها از جمله شما هستند» همان گونه كه داخل در اين فرموده پروردگار متعال نيز هستند:{‏وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى‏}[21] «و خداوند همگي را وعده نيكو داده است».

خداوند متعال مي فرمايد:‏{‏مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا‏}‏[22] «محمد، پيامبر خداست و كساني كه با او هستند بر كافران سختگير [و] با همديگر مهربانند آنان را در ركوع و سجود مي‏بيني فضل و خشنودي خدا را خواستارند علامت [مشخصه] آنان بر اثر سجود در چهره‏هايشان است اين صفت ايشان است در تورات و مثل آن ها در انجيل چون كشته‏اي است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقه‏هاي خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد تا از [انبوهي] آنان [خدا] كافران را به خشم دراندازد خدا به كساني از آنان كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند آمرزش و پاداش بزرگي وعده داده‏است».

در صحاح و كتاب هاي حديثي ديگر مشهور است كه رسول گرامي فرمود:(‏خير القرونِ القرنُ الذي بعثت فيهم، ثم الذين يَلُونهم، ثم الذين يلونهم‏) «بهترين قرون، قرني است كه من در آن مبعوث شده ام سپس كساني كه بعد از آن ها مي آيند و سپس كساني كه بعد از آن ها مي آيند».

در صحيح ثابت است كه ميان عبدالرحمن و خالد بن وليد مسئله اي روي داد، رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  به خالد فرمود: (‏يا خالد، لا تَسُبُّوا أصحابي، فوالذي نفسي بيده، لو أن أحدكم أنفق مثل أحُدٍ ذَهَباً ما بلغ مُدَّ أحدهم، ولا نَصِيفَه‏) «در مورد اصحاب من كلمات ناشايست به كار نبريد و آن ها را ناسزا نگوييد. سوگند به كسي كه جانم در دست اوست اگر هر كدام از شما به اندازه كوه احد طلا انفاق كند به يك مد يا نصف مد بخشش آن ها نمي رسد». اين را به خالد و امثال او گفت، از كساني كه بعد از صلح حديبيه مسلمان شدند و اين منزلت سابقين اول به نسبت ديگران را مي رساند كه پيامبر ص اين گونه آن ها را در اين حديث مقايسه مي فرمايد.

كساني كه بعد از صلح حديبيه ايمان آوردند مشمول اين آيه هستند كه مي فرمايد:{‏لَا يَسْتَوِي مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى‏}‏[23] «از شما كساني كه قبل از فتح در راه خدا انفاق كرده و قتال نمودند با كساني كه بعد از فتح انفاق كرده و به جنگ پرداختند مساوي نيستند بلكه آن ها داراي درجات عظيمي هستند ولي خداوند همگي آن ها را وعده نيكو داده است».

با اين وصف ديگراني كه بعد از اصحاب مي آيند در مقايسه با اصحاب بايد چگونه باشند؟ اصحاب اسم جنس و شامل تمامي كساني مي گردد كه كم يا زياد همراه رسول خدا ص بوده باشند ولي هركدام از آن ها به همان اندازه از درجه صحابي بودن برخوردار است چنان كه بعضي سالي و بعضي ماهي و بعضي روزي يا ساعتي و يا لحظه اي او را ديده و به او ايمان آورده باشند به همان اندازه از درجه صحابي بودن برخوردار است. در صحيح از رسول خدا صلی الله علیه و سلم  ثابت است كه فرمود: (‏يغزو فئام من الناس فيقولون‏:‏ هل فيكم من صحب النبي صلی الله علیه و سلم ؟)‏‏.‏ وفي لفظ‏:‏ ‏(‏هل فيكم من رأى رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ‏؟‏ فيقولون‏:‏ نعم، فيفتح لهم، ثم يغزو فئام من الناس فيقولون‏:‏ هل فيكم من صحب من صحب رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ؟ ـ وفي لفظ‏:‏ هل فيكم من رأى من رأى رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ؟ فيقولون‏:‏ نعم، فيفتح لهم، ثم يغزو فئام من الناس فيقولون‏:‏ هل فيكم من رأى من رأى من رأى رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ؟ ـ وفي لفظ‏:‏ من صحب من صحب من صحب رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ؟‏ فيقولون‏:‏ نعم، فيفتح لهم‏)[24] ‏«گروهي از مردم جهاد مي كنند آن گاه مي گويند: آيا در ميان شما اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم  وجود دارد؟ در لفظي اين گونه بيان شده: آيا در ميان شما كسي هست كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  را ديده باشد؟ مي گويند: بلي وجود دارد. آن گاه است كه پيروزي نصيب آن ها مي شود. سپس گروهي از مردم به جهاد برمي خيزند آن گاه مي گويند: آيا در ميان شما كسي وجود دارد كه همنشين اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بوده باشد؟ و در لفظي آمده: آيا در ميان شما كسي هست كه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم  را ديده باشند؟ جواب مي دهند: بلي، آن گاه است كه فتح و پيروزي نصيب آن ها مي گردد. سپس گروهي از مردم به جهاد برمي خيزند پس مي گويند: آيا در ميان شما كسي هست كه كساني را كه اصحاب پيامبر صلی الله علیه و سلم  را ديده اند را ديده باشد؟ و در لفظي آمده: آيا در ميان شما كسي وجود دارد كه همنشين كساني بوده باشد كه همنشين ياران رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بوده اند، جواب مي دهند: بلي، آن گاه است كه فتح و پيروزي نصيب آن ها مي گردد» در بعضي طروق طبقه چهارم نيز بيان شده است.

چنان كه ملاحظه مي كنيد رسول خدا صلی الله علیه و سلم  حكم را به مصاحب و رؤيت خود معلق نموده است و وجود كسي كه در حالت ايمان پيامبر را ديده باشد را سبب فتح و پيروزي از طرف خداوند قرار داده است و اين خصوصيت براي هيچ فرد غير صحابي ثابت نمي گردد هر چند اعمالشان بيش از اعمال يك صحابي پيامبر خدا صلی الله علیه و سلم  بوده باشد.

 حال كه مسائلي در مورد اصحاب روشن شد معلوم مي شود آن راه و روشي كه به وسيله آن ايمان يك صحابي معلوم مي گردد همان طريقي است كه به وسيله آن ايمان ساير اصحاب مشخص مي شود و راهي كه به وسيله آن صحابي بودن يك فرد معلوم مي گردد همان طريقي است كه به وسيله آن صحابي بودن ساير افراد دانسته مي شود.

كساني چون معاويه و برادرش يزيد و عكرمه بن ابوجهل و صفوان بن اميه و حارث بن هشام و سهيل بن عمرو كه در سال فتح مسلمان شدند اسلام و ماندگاريشان بر اسلام نزد خواص امت يعني اهل علم به تواتر ثابت است.

معاويه مسلمان شدنش از ديگران ظاهرتر است چون او چهل سال سرپرستي امور مسلمانان را در دست داشت بيست سال آن نماينده و جانشين عمر و عثمان غير از مدت زمان خلافت علي رضی الله عنه  و بيست سال ديگر به صورت مستقل حاكم و سرپرست بود، او از سال ششم بعد از وفات رسول خدا به امارت رسيد، در سال چهلم هجري حسن بن علي  رضی الله عنه  ولايت را به او سپرد سالي كه به خاطر وحدت كلمه و از بين رفتن فتنه در بين مسلمين سال جماعت ناميده شد.

كاري كه حسن رضی الله عنه  انجام داد كاري بود كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  او را به سبب آن مدح مي نمايد چنان كه در صحيح بخاري و غير آن از ابوبكر رضی الله عنه  ثابت است كه رسول الله صلی الله علیه و سلم  فرمود:(إِنَّ ابْنِي هَذَا سَيِّدٌ وَسَيُصْلِحُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ مِنْ الْمُسْلِمِينَ‏) «اين فرزند من، آقا و سرور است و خداوند به وسيله او بين دو گروه از مسلمانان صلح برقرار مي نمايد». رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرزندش حسن را به واسطه صلحي كه به دست او بين دو گروه عظيم از مسلمانان روي داد ستايش مي كند و اين در حالي بود كه حكومت را به معاويه سپرد و در آن هنگام طرفين هر كدام داراي لشكر بزرگي بودند.

هنگامي كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  حسن را به خاطر صلح و ترك جنگ ستايش مي كند، خود اين كار دليل بر اين است كه اصلاح كردن در ميان دو طايفه نزد خداوند محبوب تر است و اين امر مي رساند آن ها مأمور به جنگ و قتال نبوده اند و اگر معاويه كافر بوده باشد، سپردن حكومت و امور به او از جمله امورات محبوب خدا و رسولش قرار نمي گرفت و حديث مي رساند كه معاويه و يارانش به مانند حسن و اصحابش مؤمن بوده اند و كاري كه حسن كرده نزد خداوند متعال محبوب و ستودني و موجب رضايت الله تعالي و رسولش بوده است جدا از اين امر در صحيحين از ابوسعيد خدري ثابت است كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود:(‏تَمرُقُ مارقة على حين فُرْقَةٍ من الناس، فتقتلهم أولى الطائفتين بالحق‏)[25]‏ «زمان تفرق مسلمين خوارج به سرعت خارج مي شوند، نزديك ترين گروه به حق با آن ها خواهد جنگيد». اين حديث صحيح دليل است بر اين كه هر دو طايفه جنگجو كه در مقابل هم قرار داشتند هم علي و يارانش و هم معاويه و اصحابش همگي بر حق بودند اما علي و اصحابش به نسبت معاويه و يارانش به حق نزديك تر مي باشند.

علي بن ابي طالب كسي است كه با مارقين همان خوارج حروريه جنگيد، آن ها از جمله پيروان علي بودند كه بر عليه او خارج شده و تكفيرش كردند و هركس علي را هم دوست داشت تكفر نمودند، پرچم دشمني بر عليه او برافراشته و با او و همراهانش جنگيدند.

آن ها همان كساني هستند كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  در احاديث صحيح و مشهور بلكه متواتر از آن ها خبر مي دهد، چنان كه در موردشان مي فرمايد:(‏يَحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلَاتَهُ مَعَ صَلَاتِهِمْ وَصِيَامَهُ مَعَ صِيَامِهِمْ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ يَمْرُقُونَ مِنْ الْإِسْلَامِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنْ الرَّمِيَّةِ)(فَأَيْنَمَا لَقِيتُمُوهُمْ فَاقْتُلُوهُمْ فإن في قتلهم أجرًا عند اللّه يوم القيامة)(آيتهم أن فيهم رجلًا مُخدَج اليدين، له عَضَل عليها شَعرات تدردر‏)[26] «هركدام از شما نماز خود را در مقايسه با نماز آن ها و روزه خود را در مقايسه با روزه آن ها و تلاوت خود را در مقايسه با تلاوت آن ها كم مي داند قرآن تلاوت مي كنند اما از حنجره هايشان پايين تر نمي رود همان گونه كه تير از تيردان مي گذرد آن ها نيز از اسلام خارج مي شوند هركجا آن ها را يافتيد بكشيد كه هركس با آن ها بجنگد روز قيامت نزد خداوند پاداش آن را خواهد يافت نشانه آن ها اين است كه در ميانشان مردي وجود دارد كه هر دو دستش كوتاه است بر بازويش يك برآمدگي مويين كه موهايش به اين طرف و آن طرف مي افتد قرار دارد».

اين ها بناي دشمني را با علي و دوستانش گذاشتند ، كشتنش را حلال و تكفيرش نمودند سرانجام يكي از بزرگانشان- عبدالرحمن بن ملجم مرادي- او را به شهادت رساند. اين ناصبي هاي خارجي و مارق هنگامي كه گفتند: عثمان و علي بي ابي طالب و همراهانشان كافر و مرتد هستند، حجت و برهان مسلمانان بر عليه آن ها، همان ثبوت ايمان اصحاب به وسيله نقل متواتر و ثبوت مدح و ستايش و رضايت پروردگار متعال از آن ها و خبر دادن به بهشتي بودنشان به وسيله كتاب و سنت صحيح بود و هركس اين براهين و ادله را نپذيرد ممكن نيست بتواند ايمان علي بن ابي طالب و امثال او را ثابت كند. چون اگر اين ناصبي به يك رافضي بگويد: علي كافر يا فاسق و ظالم بود و به خاطر رياست و مقام جنگيد و هدفش دين نبود و از امت محمد صلی الله علیه و سلم  در جمل و صفين و حروراء هزاران نفر را به قتل رساند و بعد از وفات رسول خدا ص با كافران جنگ نكرد و دياري را فتح ننمود بلكه جنگش با اهل قبله بود و امثال اين سخنان را كه ناصبي ها- كساني كه بغض علي را به دل دارند- مي زنند. اين ناصبي ها را تنها اهل سنت و جماعت قادر به جواب هستند كساني كه همگي سبقت گيرندگان آغازين را دوست دارند و آن ها را حمايت مي كنند.

به آن ها جواب مي دهند: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير و امثال آن ها ايمان و هجرت و جهادشان به تواتر و در قرآن ستايش پروردگار از آن ها و رضايت نسبت به آن ها و در احاديث صحيح ستايش رسول اكرم صلی الله علیه و سلم  به طور خاص و عام در حقشان ثابت است چنان كه در احاديث مشهور از او نقل است كه فرمود:(لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ خَلِيلًا لَاتَّخَذْتُ ابْنَ أَبِي قُحَافَةَ خَلِيلًا‏)[27] «اگر از اهل زمين خليلي را بر مي گرفتم ابوبكر را انتخاب مي كردم» و مي فرمايد: (قَدْ كَانَ فِي الْأُمَمِ مُحَدَّثُونَ فَإِنْ يَكُنْ مِنْ أُمَّتِي فَعُمَرُ)[28] «در امت هاي پيشين افرادي بودند كه الهام مي شدند و آن ها نيز آن را بازگو مي كردند اگر در امت من چنين فردي باشد آن عمر است» و در مورد عثمان مي فرمايد:‏(‏أَلَا أَسْتَحِي مِمَّنْ تَسْتَحِي مِنْهُ الْمَلَائِكَةُ‏؟‏‏)[29] «آيا از كسي كه ملائكه از او شرم مي كنند حيا نكنم» و در مورد علي مي فرمايد:‏(لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ)( يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ‏)‏[30] «پرچم را به دست مردي مي سپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند و خداوند پيروزي را به دست او قرار داده است» و در مورد زبير مي فرمايد:(لِكُلِّ نَبِيٍّ حَوَارِيٌّ وَحَوَارِيَّ الزُّبَيْرُ‏)[31]‏ «هر پيامبري حواريي دارد و حواري من زبير است». و امثال اين احاديث.

ولي همان گونه كه اهل سنت همگي اصحاب را دوست دارند و مي توانند بر يك ناصبي كه علي را دشمن مي دارد اقامه حجت كند بر يك رافضي نيز مي تواند اقامه حجت كند. چون اگر بگويد: اسلام علي به تواتر ثابت است به او گفته مي شود: اسلام ابوبكر، عمر، عثمان و معاويه و ديگر اصحاب نيز همان گونه است در حالي كه شما آن ها را زير سؤال مي بريد يا در اسلامشان و يا در عدالشان ايراد مي گيريد. اگر جواب دهد ايمان علي به واسطه مدح و ثناي رسول خدا صلی الله علیه و سلم  ثابت است به او مي گوييم: احاديث فضليت علي را همان اصحابي كه تو از آن ها ايراد مي گيري نقل كرده اند. راويان فضايل اصحاب، سعد بن ابي وقاص، عايشه، سهل بن سعد ساعدي و امثال آن ها هستند در حالي كه رافضه از آن ها ايراد مي گيرد لذا اگر روايت اين ها و امثال آن ها ضعيف باشد تمام فضائلي را كه در مورد علي روايت شده باطل مي گرداند و در چنان وصفي رافضي حجتي براي اثبات فضايل علي نخواهد داشت و در صورت صحت روايت آن ها، هم فضايل علي و هم فضايل غير او كه همان ها در مورد فضائلشان چون ابوبكر، عمر و عثمان و بقيه روايت كرده اند ثابت مي شود.

اگر رافضي بگويد: فضايل علي نزد شيعه متواتر است همان گونه كه مي گويند: نصوص در مورد امامت علي متواتر است به او گفته مي شود: شيعه كه اصحاب نبوده اند لذا رسول خدا صلی الله علیه و سلم  را نه ديده و نه سخنانش را شنيده اند در نتيجه اگر روايتشان مستند به اصحاب نباشد يك روايت مرسل و منقطع خواهد بود كه صحيح نيست .

اصحابي را كه رافضي ها دوست دارند افراد نادري كمتر از بيست نفرند و چنين افرادي نيز به وسيله روايتشان تواتر ثابت نمي شود چون توافق كردنشان بر اين افراد اندك جايز و ممكن است. جمهور اعظم از صحابه همان هايي كه فضايل اصحاب را نقل كرده اند رافضه را در اين زمينه مورد قدح و ايراد قرار داده اند و حال اگر بر آن جمهوري كه قرآن آن ها را ستايش و ثنا كرده است دروغ و كتمان جايز باشد بر اين تعداد قليل و اندك جوازش بيشتر است و هم چنين اگر يك رافضي بگويد: ابوبكر و عمر و عثمان قصدشان رياست بود و به سبب ولايت و امارت بر ديگران ظلم كردند، به آن ها گفته مي شود: اين ها به خاطر ولايت و حكومت با هيچ مسلماني نجنگيدند بلكه تنها با مرتدين و كفار جنگيدند و آن ها كساني هستند كه كسري  و قيصر را در هم كوبيدند و ممالك فارس را فتح كردند و اسلام را برپا داشته و ايمان و اهلش را عزت دادند و كفر و كافران را ذليل كردند.

عثمان كه از لحاظ رتبه و مقام پايين تر از ابوبكر و عمر است در حالي كه قصد كشتنش را داشتند و بر تخت خلافت نيز تكيه داشت اما با اين حال به جنگ مسلمانان اقدام نكرد و مسلماني را در دوران حاكميتش نكشت، در چنين حالي حجت يك ناصبي را بر خود آشكار و ظاهر كرده ايد.

و اگر در مورد اصحاب بد دهني كرديد و به ظلم و دشمني با رسول خدا و اقوامش متهمشان نموديد اين امر براي خوارج و ناصبي هاي مارقين حجتي عليه تو خواهد بود چون آن ها مي گويند: كدام يك از اصحاب شايسته تر است به درخواست و طلب رياست منسوب گردد؟! كسي كه براي حكومت و ولايتش با مسلمانان جنگيد و از جنگيدن با كافران خودداري نمود و ابتداي حكومت خويش را با جنگ و قتال با مسلمانان آغاز نمود تا اطاعت و فرمانبريش كنند، در حالي كه آن ها اطاعتش نمي كردند، از اهل قبله با كساني كه اهل نماز و روزه و حج بودند و روزه ماه رمضان را گرفته و قرآن تلاوت مي كردند جنگيد و هزاران نفر را به قتل رساند و يا كسي كه با مسلمانان نجنگيد بلكه اهل نماز و روزه را نصرت داد و آن ها را ياري و پناه داد و يا كسي كه در زمان ولايتش در حالي كه براي دفاع از خويش جنگ نكرد تا اين كه در خانه اش و در ميان اهل و عيالش كشته شد ؟

اگر چنين فردي حكومت را غصب و به خاطر رياست و ملك به مسلمانان ظلم كرده باشد، ديگران كه به خاطر ولايت و حكومت خويش با مسلمانان جنگيده و براي آن كشتار هم كرده اند شايسته تر به اين نسبت ها هستند .

به همين دليل و امثال آن روشن مي گردد رافضي ها مجتمعي مي باشند كه فاقد عقل صريح، نقل صحيح، دين مورد پسند و مقبول و دنياي پيروزمند و منصوري هستند بلكه كذب و جهالتشان از همه طوايف بيشتر است. دينشان هر زنديق و مردتدي را وارد جرگه مسلمين نمود چنان كه نصيريه و اسماعيليه و ديگران را وارد جامعه مسلمانان كردند. آن ها بهترين برگزيدگان امت را مورد آماج خويش قرار داده و با آن ها دشمني مي كنند و دشمنان خدا از يهود و نصاري و مشركين را به دوستي مي گيرند. آنها صدق آشكار و متواتر را رها و دروغ ساخته شده اي كه فسادش آشكار است را برپا مي دارند آن ها همان گونه هستند كه شعبي(كسي كه از همه مردم به حال رافضي ها داناتر بود) در موردشان مي گويد:"اگر آن ها از جمله حيوانات بودند الاغ مي شدند و اگر از جمله پردندگان بودند لاشخور(كركس) مي شدند".

به همين سبب در ميان مردم از همه بيشتر اهل دروغ و بهتان و افترا هستند مانند آن چه كه در مورد معاويه بيان مي دارند.

به تواتر ثابت است كه معاويه را رسول گرامي خدا صلی الله علیه و سلم  مأمورتي سپرد همان گونه كه به ديگران نيز اموراتي واگذار نمود، معاويه همراه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  جهاد كرد و رسول الله صلی الله علیه و سلم  به او اطمينان داشت چنان كه وحي را برايش مي نوشت و رسول خدا صلی الله علیه و سلم  در كتابت وحي او را متهم نكرد، عمر بن خطاب كسي كه آگاه ترين مردم به شناخت افراد بود و كسي كه خداوند حق را بر زبان و دلش جاري نموده بود به او ولايت داد و او را متهم نكرد.

رسول خدا صلی الله علیه و سلم  پدرش ابوسفيان را ولايت و سرپرستي داد و تا زماني كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  دارفاني را وداع گفت بر همان مسند باقي بود و به اتفاق مسلمانان معاويه از پدرش بهتر و اسلامش از او نيكوتر بود و حال كه رسول خدا ص به پدرش ولايت سپرد ، سپردنش به معاويه از جهت جايز بودن ولايت و حكومتش اولي تر است.

هيچ گاه از اهل رده نبوده است و هيچ عالمي او را به ارتداد منسوب نكرده است ، پس همان كساني كه او را متهم به ارتداد مي نمايند تنها كساني هستند كه ابوبكر و عمر و عثمان و اكثر اهل بدر و اهل بيعت رضوان و ديگران از سابقين آغازين اسلام و پيروان آن ها از نيكوكاران را نيز منسوب به هر آن چه بدان لايق نيستند مي كنند.

كساني كه اين ها را متهم به ارتداد مي كنند بعضي از آن ها مي گويند: معاويه مْرد در حالي كه رو به مشرق كرده بود و صليب بر رخسارش قرار داشت، چيزي كه هر عاقلي مي داند كه اين مسائل از جمله بزرگترين دروغ و تهمت ها است.

اگر گوينده اي اين مسائل را در مورد كساني پايين تر از معاويه چون پادشاهان بني اميه و بني عباس مانند عبدالملك بن مروان و فرزندانش و ابوجعفر منصور و دو فرزنش كه ملقب به مهدي و هادي هستند و هارون الرشيد و امثال اين ها كه بر كرسي خلافت نشسته و رياست مؤمنان را به دست گرفته اند اظهار دارد و يكي از اين ها را به ارتداد نسبت دهد و يا اين كه بگويد تا لحظه مرگ بر دين نصاري بوده اند، هر عاقلي مي داند گوينده چنين سخناني از جمله بزرگ ترين افترا كنندگان در بين مردم است، با اين وصف چگونه مسائلي را در مورد معاويه و اصحابي چون او بيان مي دارند؟ حتي اگر كسي در مورد يزيد پسر معاويه علي رغم مسائل به وجود آمده در دوران حكومتش اظهار نمايد كه وي كافر و مرتد بوده است، به تحقيق كه بر او افترا بسته است بلكه حق اين است كه او پادشاهي چون بقيه پادشاهان مسلمانان بوده است و بيشتر پادشاهان نيز خوبي ها و بدي هايي دارند، چه بسا حسناتشان بزرگ و يا سيئات و بدي هايشان بزرگ باشد، پس ايراد گيرنده و طعنه زننده از چنين افرادي بدون اين كه همين مسائل را در مورد افراد شبيه و نظير آن ها در نظر گيرد يا جاهل هستند و يا ظالم. چون آن ها نيز از همان حقوقي برخوردارند كه بقيه مسلمانان از آن بهره مند هستند، بعضي از آن ها حسنات و نيكي هايش از بدي هايش بيشتر است و بعضي از آن ها از سيئات و بدي هايش توبه كرده است، و بعضي را خداوند بخشيده و آن ها را به بهشت وارد و بعضي را به خاطر سيئات و بدي هايش مورد عقاب قرار مي دهد، در مورد بعضي چه بسا خداوند شفاعت پيامبري و يا كساني ديگر از اهل شفاعت را پذيرا شود، لذا شهادت دادن به جهنمي بودن يكي از آن ها از جمله اقوال اهل بدعت و گمراهي است.

همين گونه قصد لعن معين يكي از آن ها از جمله اعمال صالحين و نيكوكاران نيست، از رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  ثابت است كه فرمود:‏(‏لعن اللّه الخمرة، وعاصرها، ومعتصرها، وحاملها، وساقيها، وشاربها، وبائعها، ومشتريها، وآكل ثمنها‏)[32] «خداوند شراب، سازنده آن، كسي كه برايش ساخته مي شود، كسي كه آن را حمل مي نمايد، كسي كه در مجلس شرابخواري ساقي است، كسي كه آن را مي خورد، كسي كه آن را مي فروشد كسي كه با بهاي آن طعامي را خريده و مي خورد، همگي را لعن كرده است». با اين حال در حديث صحيح آمده است در زمان رسالت مردي معروف به حمار بود زياد شراب مي نوشيد و هر بار هم كه شراب مي خورد او را خدمت رسول الله صلی الله علیه و سلم  آورده و حد را بر او جاري مي كردند. در يكي از اين دفعات كه او را براي جاري نمودن حد آورده بودند، مسلماني گفت: خداوند او را لعنت كند، چقدر او را خدمت رسول خدا صلی الله علیه و سلم  مي آورند. آن گاه بود كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود: (لَا تَلْعَنُوهُ فَوَاللَّهِ مَا عَلِمْتُ إِنَّهُ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ‏)‏‏[33] «او را لعنت نکنيد. به خدا سو گند تا جايي که من مي دانم او خدا و رسولش را دوست دارد». رسول خدا صلی الله علیه و سلم  شرابخوار را به طور عام لعن كرده بود ولي از لعن كردن يك مؤمن به صورت معين و مشخص نهي فرمود.

ما همان چيزي را مي گوييم كه پروردگار متعال مي فرمايد: {‏إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا‏}‏[34] «كساني كه اموال يتيمان را ظالمانه مي خورند آتش در شكم خود مي ريزند به زودي در آتش انداخته مي شوند».

لذا براي هيچ كس شايسته نيست براي يك فرد معين به جهنمي بودن شهادت دهد چون ممكن است توبه كند يا به سبب حسنات محو كننده يا مصيبت هايي كه كفاره هستند يا شفاعت مقبول يا عفو الله تعالي يا اسباب ديگر بخشيده شود.

بنابراين وضع و حال فردي از پادشاهان يا غير پادشاهان نيز همين گونه است، هر چند ظلمي از او صادر شود، اين امر موجب آن نخواهد شد كه ما او را لعن يا به جهنمي بودنش شهادت دهيم، اگر كسي در اين مسائل وارد شود از جمله اهل بدعت و گمراهي است، پس چگونه ممكن است هنگامي كه فردي حسنات و خوبي هاي عظيمي دارد كه به واسطه آن علي رغم ظلمش اميد به بخشيدنش وجود دارد چنان كه در صحيح بخاري از ابن عمر ثابت است كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  فرمود: (‏أول جيش يغزو قسطنطينية مغفور له‏)‏ «اولين لشكري كه به جهاد قسطنطنيه مي رود بخشيده شده است». و اولين لشكري هم كه در اين جهاد شركت داشته است اميرشان يزيد بن معاويه بوده است كه در آن جهاد ابوايوب انصاري نيز همراه او بوده است و همانجا نيز فوت كرده و قبرش نيز تا كنون همانجا باقي مانده است .

بنابراين اهل اعتدال از امامان سلف در مورد يزيد و امثال او گفته اند ما او را لعن نمي كنيم و به سبب ظلمي كه از او صادر شده است ما او را دوست نمي داريم. يك فرد معين در او خوبي و بدي و بندگي و معصيت جمع مي گردد خداوند او را به خاطر حسناتش پاداش و به خاطر بدي هايش اگر بخواهد عقاب و عذاب خواهد كرد يا او را مي بخشد و براي خير و نيكي كه انجام داده واجب است دوست داشته شود و به سبب شر و بدي كه انجام داده است بايد او را مبغوض داشت.

حال اگر گناهانش صغيره بودند معتزله نيز موافق بخشيدن آن ها از جانب باري تعالي هستند ولي در مورد مرتكبين گناهان كبيره، سلف امت و امامانش و باقي اهل سنت و جماعت به جهنمي بودنش شهادت نمي دهند بلكه بخشش خداوند متعال را در حق او جايز و ممكن مي دانند چنان كه مي فرمايد:{‏إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء‏}‏[35]«به راستي كه الله تعالي شرك به خود را نمي بخشد ولي پايين تر از آن را براي كسي كه بخواهد مي بخشد». اين مسئله در حق كسي است كه مرتكب شرك نشده است و آن را به خواست و اراده خود معلق فرموده است، اما آنجا كه مي فرمايد:{‏قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا‏}‏‏[36] «بگو اي بندگان من كه در حق خويش اسراف كرديد از رحمت الله تعالي نا اميد نباشيد كه خداوند متعال همه گناهان را مي بخشد». اين آيه در مورد كساني است كه توبه كرده اند، به همين دليل آن را به صورت مطلق و عام بيان فرموده است.

خوارج و معتزله مي گويند: مرتكب كبيره براي هميشه در آتش خواهد ماند، آن گاه همين گروه ها در مورد بعضي از برگزيدگان امت معتقد شده كه مرتكب گناه كبيره شده اند چنان كه خواج در مورد عثمان و علي و پيروانشان بدين وهم و گمان رسيده و آن ها را مخلد في النار مي دانند و چنان كه بعضي در مورد معاويه و عمرو بن العاص و امثال آن ها دچار اين گمان باطل شد اند، آن ها مذهبشان را بر دو مقدمه باطل نهاده اند:

اول اين كه: يك فرد مشخص و معين را اهل كبيره دانسته اند.

دوم اين كه: هر صاحب گناه كبيره را براي هميشه محكوم به آتش پنداشته اند.

هر دو قول باطل است، قول دوم به طور مطلق باطل است و در مورد قول اول بطلانش آشكار است و گاه در آن توقف شده است.

كسي كه در مورد معاويه و امثال او كه اسلام آوردن و نماز و حج و روزه اش آشكار است اظهار داشته مسلمان نبوده بلكه بر كفرش ماندگار بوده است مانند كسي است كه همين سخن را در مورد غير او بيان دارد چنان كه فردي اين ادعا را در مورد عباس و جعفر و عقيل و در مورد ابوبكر و عمر و عثمان اعلام كند. و اين ادعا مثل ادعاي فردي است كه اظهار دارد حسن و حسين فرزندان علي بن ابوطالب نيستند بلكه اولاد سلمان فارسي هستند يا چون سخن كسي است كه مدعي شود رسول خدا صلی الله علیه و سلم  با دختران ابوبكر و عمر ازدواج ننموده است و يا دو دخترش را به عثمان نداده است و حتي انكار مسلمان شدن معاويه زشت تر از انكار اين مسائل است و بعضي از آن ها را جز علما نمي دانند.

در مورد اسلام آوردن معاويه و ولايتش بر مسلمانان و دوراني كه امير و دوراني كه خليفه مسلمانان بود، مسئله اي است كه اكثريت مردم آن را مي دانند، و اگر انكار كننده اي مسلمان شدن علي را منكر شود و مدعي ماندگاريش بر كفر باشد بر عليه او استدلال و اقامه حجت نمي شود مگر به وسيله همان مسائلي كه اگر كسي منكر اسلام آوردن ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و ديگران باشد براي رد اقوالش به آن استدلال مي شود گر چه بعضي از آن ها بر ديگري برترند ولي برتريشان مانع از اشتراك آن ها در ظهور و آشكار بودن مسلمانيشان نخواهد شد. اما در مورد فردي كه معتقد است ايمان معاويه نفاق بوده است، اين سخن نيز دروغ و بهتان است در ميان علماي امت هيچ فردي معاويه را متهم به نفاق نكرده است بلكه علما در مورد نيكو مسلمان شدنش اتفاق دارند، بعضي در مورد نيكو مسلمان شدن ابوسفيان پدر معاويه، توقف كرده اند اما در مورد معاويه و برادرش يزيد و نيكو مسلمان شدنشان اختلاف و نزاعي نيست همان گونه كه هيچ فردي در مورد نيكو اسلام آوردن عكرمه پسر ابوجهل و سهيل بن عمرو و صفوان بن اميه و ديگران از مسلمانان فتح اختلافي ندارند، چگونه ممكن است فردي چهل سال به صورت نيابت يا به طور مستقل حكومت مسلمانان را در دست داشته باشد و برايشان امامت نمازهاي پنج گانه را بنمايد، خطبه بخواند و موعظه كند و آن ها را امر به معروف و نهي از منكر نمايد و حدود را در بينشان جاري و غنايم و زكات را در ميانشان تقسيم كند، با آن ها اعمال حج را به جاي آورد، با تمامي اين مسائل نفاقش بر آن ها پوشيده ماند در حالي كه جماعت بسياري از بزرگان اصحاب در ميانشان باشند؟ و الحمد لله و به لطف پروردگار در ميان تمامي خلفايي كه بر عموم مسلمانان ولايت داشته اند از ميان خلفاي بني اميه و بني عباس هيچ فردي متهم به كفر و نفاق نيست، بني اميه هيچ كدام به كفر و نفاق متهم نيستند گرچه افرادي از آن ها به نوعي از بدعت و يا ظلم منتسب هستند اما هيچ اهل علمي آن ها را به كفر و نفاق منتسب نكرده است تنها معروفين به زنادقه و نفاق فرزندان عبدالقداح هستند كه در مصر و مغرب حكومت نمودند و مدعي بودند كه علوي هستند در حالي كه آن ها ذريه كفار بودند و اهل علم به اتفاق آن ها را به كفر و نفاق نسبت داده‌اند و همين طور افرادي از پادشاهان مناطق تحت سلطه خلفا از آل بويه و ديگران به كفر و نفاق منسوب گشته اند ولي خليفه عام مسلمانان كه در اسلام به مقام ولايت همه مسلمانان رسيده است ، خداوند مسلمانان را در اين ميدان حفظ نموده است كه حاكميتشان در دست يك كافر منافق قرار گيرد و اين مسئله از جمله مسائلي است كه در اين حزوه بايد دانسته شود و فهم آن در اين زمينه بسيار سودمند است.

علما اتفاق دارند كه معاويه افضل پادشاهان اين امت است، چهار نفر قبل از او جانشينان رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بودند و معاويه اولين پادشاه امت اسلام است كه حكومتش، حكومتي مبني بر رحمت بود، چنان كه در حديث آمده است: (‏يكون الملك نبوة ورحمة، ثم تكون خلافة ورحمة، ثم يكون ملك ورحمة، ثم ملك وجبرية، ثم ملك عَضُوض‏) «حكومت با نبوت و رحمت خواهد بود، سپس با خلافت و رحمت بعد با پادشاهي و رحمت سپس با پادشاهي و غلبه و سلطه و آن گاه با پادشاهي كه در آن زيردستان در تنگنا و ظلم واقع مي شوند ادامه مي يابد». در حكومت معاويه رحمت و بردباري و سودمندي به حال مسلمانان وجود دارد چيزي كه آن را بر ديگر حكومت پادشاهان ممتاز مي نمايد.

اما قبل از او جانشينان رسول خداص قرار داشتند، به تحقيق از رسول خدا صلی الله علیه و سلم  ثابت است كه فرمود:‏(‏تكون خلافة النبوة ثلاثين سنة، ثم تصير ملكًا‏)‏‏ «مدت خلافت خلفاي اسلام سي سال است سپس به پادشاهي مبدل مي شود». ابوبكر و عمر و عثمان و علي ن خلفاي راشدين و امامان هدايت يافته بودند كه رسول گراميص در موردشان فرموده بود:(‏عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين من بعدي، تَمَسَّكوا بها وعَضُّوا عليها بالنواجذ، وإياكم ومحدثات الأمور، فإن كل محدثة بدعة‏) «بر شما لازم است كه به سنت من و جانشينان هدايت يافته بعد از من تمسك جوييد و محكم بدان چنگ زنيد و زنهار از امورات جديد ايجاد شده در دين بپرهيزيد كه هر امر ايجاد شده ديني بدعت است».

بسياري از مردم در مورد خلافت علي جر و بحث كرده و اظهار داشته اند كه زمان او زمان فتنه بود و در دوران خلافت او جماعت تحقق نيافت و دسته اي نيز گفته اند درست است كه دو خليفه متولي امور مسلمانان باشند كه او و معاويه آن دو هستند چون امت بر او اتفاق ننمودند و خلافتش منتظم نگشت.

اما چيزي كه صحيح است و ائمه بر آن اتفاق دارند اين است كه علي س با سنديت اين حديث از جمله خلفاي راشدين است. علي خودش خود را امير المؤمنين ناميد و اصحاب نيز او را بدين نام خواندند، امام احمد بن حنبل گفته است كسي كه خلفاي راشدين را به وسيله چهارمين آن ها يعني علي بن ابي طالب س تكميل نگرداند چنين فردي از الاغ خانه اش گمراه تر است ولي با اين حال هر خليفه مرتبه و مكان خود را داراست. هيچ فردي با ابوبكر و عمر قابل مقايسه نيست همان گونه كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم  در موردشان مي‌فرمايد:‏(‏اقْتَدُوا بِاللَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِي أَبِي بَكْرٍ وَعُمَرَ‏)‏ «به دو نفر بعد از من يعني ابوبكر و عمر اقتدا كنيد».

در ميان شيعه علي آن هايي كه با او همدم و همنشين بوده اند اختلافي در تقديم ابوبكر و عمر بر ديگران وجود ندارد و از طروق بسيار ثابت است كه علي مي گفت:(لا أوتى برجل يفضلني على أبي بكر وعمر إلاجلدته حد المفترى‏) «اگر نفري را پيشم بياوريد كه مرا بر ابوبكر و عمر مقدم دارد بر او حد افترا جاري مي كنم».

تنها نزاع و اختلاف در مورد عثمان  رضی الله عنه و علي  رضی الله عنه مي باشد.

اما تقديم عثمان بر علي به اتفاق سابقين اولين كه از روي ميل و رغبت و بدون اكراه با او بيعت كردند ثابت است آن هنگام كه عمر خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفره كه عبارت بودند از عثمان، علي، طلحه، زبير، سعد و عبدالرحمن بن عوف سپرد كه سه نفر از آن ها كه طلحه، زبير و سعد بودند آن را رها كردند و سه نفر باقي كه مي بايست يكي از آن ها سرپرستي را عهده دار شود، عبدالرحمن بن عوف سه روز با مهاجرين و انصار و تبعيت كنندگان نيكوكارشان مشاورت نمود آن گاه اعلام داشت كه آن ها حاضر به عدول و گذشت از عثمان نيستند. در مورد وفات و ولايتش سخن بسيار است هركس خواهان اطلاع بيشتر است لازم است به احاديث افراد معتمد و ثقه اعتماد نمايد.

 

 مردم در مورد يزيد پسر معاويه به سه گروه تقسيم شدند: افراط، تفريط و معتدل و ميانه

گروه اول: كساني كه افراط نمودند گفتند: يزيد كافر و منافق بود و در كشتن فرزند رسول خدا و به قصد خونخواهي و انتقام از رسول الله صلی الله علیه و سلم  سعي و تلاش نمود تا با اين كار به خونخواهي جدش عقبه و برادر جدش شيبه و دايي اش وليد بن عتبه كه در غزوه بدر به دست علي بن ابي طالب و باقي اصحاب كشته شدند انتقام بگيرد و در واقع اين كار نتيجه حقد و كينه جنگ بدر و نشاني از آثار جاهليت بود كه در اين زمينه شعرها سروده اند.

اين نظريه براي رافضي ها سهل است چون آن ها ابوبكر، عمر و عثمان را تكفير نمودند لذا تكفير كردن يزيد بسيار سهل تر و آسان تر مي باشد.

گروه دوم: در نقطه مقابل اين دسته كساني قرار دارند كه يزيد را مردي صالح و امامي عادل مي دانند و مي گويند: او از جمله اصحاب كه در دوران رسالت متولد و در همان دوران نشو نما يافته است و بعضي او را بر ابوبكر و عمر نيز برتري مي دهند و حتي بعضي ديگر به نبوت او معتقدند و سخن دروغيني را به شيخ عدي يا حسن مقتول نسبت مي دهند كه گفته است هفتاد هزار نفر از اولياي خدا به خاطر توقف در مورد يزيد از قبله روي برتافتند .

اين سخنان مربوط به افراطيون عدويه و بعضي از كردها و كساني است كه دچار گمراهي گشته اند. شيخ عدي از طايفه بني اميه و مردي صالح، عادل و فاضل بود و از او جز دعوت كردن مردم به سنت نقل نشده است چيزي كه ديگران غير از او چون ابوفرج مقدسي بيان داشته است چون عقيده شيخ عدي موافق عقيده شيخ ابوفرج مقدسي بود ولي با اين حال عدويه دروغ و گمراهيهايي را از احاديث موضوع و تشبيهات باطل به سنت افزودند و در مورد شيخ عدوي و يزيد غلو و افراط نمودند همان گونه كه در ذم و نكوهش رافضي ها نيز دچار غلو شدند و اعلام داشتند كه توبه آن ها پذيرفته نمي شود.

هر يك از اين سخنان نزد كسي كه كمترين بهره اي از عقل و آگاهي نسبت به امور و سرگذشت پيشينيان داشته باشد مردود است، به همين سبب هيچ كدام از اين دو قول منسوب به فردي از اهل علم كه عالم به سنت باشد نيست و حتي به هيچ فردي از عقلا و انديشمندان كه صاحب رأي و انديشه اي باشد نيز منتسب نمي باشد.

گروه سوم: او پادشاهي از پادشاهان مسلمانان است كه هم خوبي و حسنات و هم بدي و سيئات دارد. در دوران خلافت عثمان به دنيا آمده و كافر نبوده است ولي سبب به وجود آمدن مصائبي چون شهادت حسين و گرفتاري در كارهايي كه با اهل حره انجام دادند، بود. يزيد نه جزو اصحاب است و نه فردي از اولياي صالح خداست. اين سخن عقيده عموم صاحبان عقل و علم و اهل سنت و جماعت است. سپس به سه دسته تقسيم شدند: بعضي او را لعن كردند و بعضي دوستش داشتند و بعضي هيچ كدام از اين كارها را با او نكردند يعني نه او را ناسزا و لعن و نه او را دوست داشتند. و قول منصوص از امام احمد همين است كه افراد ميانه رو از پيروانش و ديگران از مسلمانان بر آن مي باشند.

صالح بن احمد مي گويد: به پدرم گفتم: گروهي مي گويند كه يزيد را دوست دارند، گفت: فرزندم، آيا كسي كه به خدا و روز آخرت ايمان داشته باشد يزيد را دوست مي دارد؟ گفتم: اي پدر پس چرا او را لعن نمي كنيد؟ گفت: فرزندم: چه زماني پدرت را مشاهده كرده اي فردي را لعن نمايد؟

مهن گفت: از احمد در مورد يزيد بن معاويه سؤال كردم: گفت: او همان كسي است كه با اهل مدينه آن چه را كه نبايد مي كرد، كرد. گفتم چه كرد؟ جواب داد: از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم  كشتار نمود و اعمالي ديگر انجام داد. گفتم: چه اعمالي انجام داد؟ گفت: اموالشان را به تاراج برد. گفتم: آيا از او حديث روايت مي شود؟ فرمود: خير از او حديث روايت نمي شود. همين سخنان از قاضي ابويعلي و ديگران نيز روايت شده است.

در مورد يزيد از ابومحمد مقدسي سؤال شد. گفت: آن چه در مورد او به ما رسيده اين است كه نبايد او را سب و لعن و يا او را دوست داشت.

از پدربزرگ ما عبدالله بن تيميه نيز در مورد يزيد به ما رسيده است كه گفت: نه از شأنش بكاهيد و نه چيزي به آن بيفزاييد. كه اين كلام بهترين سخن در مورد يزيد و امثالش مي باشد.

در مورد ترك كردن سب و لعنش بايد گفت: اين كار يا بدان سبب است كه آن فسقي كه مقتضي لعن كردنش باشد در حق او ثابت نشده يا مبني بر اين است كه فاسق معين به طور خاص لعن نمي شود حال لعن كردنش تحريمي يا تنزيهي باشد. در صحيح بخاري از عمر  رضی الله عنه  در حكايت حمار، مردي كه بارها شراب نوشيده و بر او حد جاري گشته، آمده است وقتي بعضي از اصحاب او را لعن كردند رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  فرمود:(لَا تَلْعَنُوهُ فَوَاللَّهِ مَا عَلِمْتُ إِنَّهُ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ‏)‏‏[37] «او را لعنت نکنيد. به خدا سو گند تا جايي که من مي دانم او خدا و رسولش را دوست دارد» و در حديث متفق عليه آمده است كه فرمود:‏(وَلَعْنُ الْمُؤْمِنِ كَقَتْلِهِ‏) «لعن كردن مؤمن چون كشتن اوست» و اين در حالي است كه رسول خدا صلی الله علیه و سلم ، شراب و شرابخواري را لعن كرده ولي در اين حديث صحيح از لعن اين فرد معين نهي كرده است. لذا هم چنان كه نصوص وعيد در مورد كسي كه اموال يتيم را مي خورد و زناكار و دزد مي باشد به صورت عام آمده است به خاطر اين نصوص در مورد فرد معيني كه مرتكب اين اعمال گشته است شهادت نمي دهيم كه او از جمله اصحاب آتش است و اين بدان خاطر است كه گرچه انجام دهنده اين اعمال به خاطر كارشان مستحق لعن گشته اند اما به علت مسائلي كه بر وي عارض مي شود جايز است از آن اقتضاي اول تخلف نمايد چنان كه توبه كند يا حسناتي را كه سبب محو گناهانش شود انجام دهد يا مرتكب مصائبي كه سبب كفاره گناهش گردد، شود يا شفاعتي در حقش مستجاب گردد و يا مسائلي ديگر كه در جاي خود مورد بحث قرار گرفته اند برايش پيش آيد.

در ميان كساني كه لعن را جايز مي دانند كساني هسند كه مي گويند ترك نمودن لعنش چون ترك بقيه امورات مباحي است از جمله سخنان اضافي است نه اين كه لعنش كراهت داشته باشد.

اما ترك محبتش بدين سبب است كه محبت كردن مخصوص پيامبران، صديقين، شهداء و صالحين است كه يزيد جزو هيچ كدام از آن ها نيست ، رسول گرامي صلی الله علیه و سلم  فرموده است: (‏الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ ‏)‏[38] «انسان همراه كسي است كه او را دوست دارد». و هركس به خدا و روز آخرت ايمان داشته باشد همراه يزيد بودن و يا پادشاهان و امثال او كه عادل نبوده اند را برنمي گزيند.

علت ترك محبت او دو چيز است:

اول اين كه: اعمال صالحي كه موجب محبتش باشد از او صادر نگشته است لذا تنها به عنوان فردي از جمله پادشاهان مسلط مطرح مي باشد كه محبت اين چنين افرادي مشروع نيست، كساني كه اين گونه فكر كرده اند و كساني كه فسق يزيد برايشان ثابت نشده است معتقد به تأويل هستند.

دوم اين كه: علت ترك محبتش اعمالي است كه از او صادر و نشان از ظلم و فسق در زندگي اش مي‌باشد. كه مسئله حسين و جريان اهل حره از جمله آن اعمال ظالمانه است.

اما كساني از علما چون ابوفرج ابن جوزي و الكياالهراسي[39] و ديگران او را لعن كردند. هرگاه اعمالي كه لعنش را جايز نمايد از فردي صادر شود او را فاسق مي دانستند و هر فاسقي نيز لعن مي شود و مي گفتند مرتكب معصيت گرچه محكوم به فسق هم نباشد لعن مي شود و چنان كه اهل جنگ صفين در قنوت بعضي از آن ها هم ديگر را لعن كرده اند، مرداني از شام علي و اصحابش را در قنوت صبح لعن نموده و به همان صورت اهل شام نيز لعن شده اند. علي رغم اين كه جنگجويان هر دو طرف اهل تأويل و عدل بوده اند و هيچ كدام از آن ها فاسق نشده اند. گاه به خاطر گناه كبيره مخصوص لعن شده است گرچه ساير اهل فسق لعن نشده اند. چنان كه رسول خدا ص انواعي از اهل معاصي و افرادي از گناهكاران را لعن نمود هرچند همگي آن ها را لعن نكرد.

اما كساني چون غزالي و الدستي كه محبتش را جايز و او را دوست داشته اند به دو مسئله استناد مي‌نمايند:

1. او مسلمان و سرپرست امور امت در دوران اصحاب و تابعين بود. داراي يك سري صفات پسنديده بود در آن چه او را به سبب آن انكار مي كنند چون جريان حره صاحب تأويل بوده مي گويند: مجتهدي است كه دچار خطا شده است و مي گويند: اهل حره ابتدا بيعتش را نقض نمودند كه ابن عمر و ديگران آن را انكار مي كنند. و در مورد قتل حسين گويند: به آن دستور نداده بود و نسبت به آن راضي نبود بلكه چيزي كه از او آشكار گشته است اين بود كه او به خاطر كشتن حسين نارحت بود و كساني كه او را كشته بودند نكوهش نمود، و سر حسين را پيش او نبرده بلكه نزد ابن زياد برده بودند.

2. در صحيح بخاري از ابن عمر رضی الله عنه  ثابت است كه رسول الله صلی الله علیه و سلم  فرمود:(‏أول جيش يغزو قسطنطينية مغفور له‏)‏ «اولين لشكري كه به جهاد قسطنطنيه مي رود بخشيده شده است» و اولين لشكري كه به جهاد قسطنطنيه رفت اميرش يزيد بود.

تحقيق در مورد اين دو مسئله اين است كه: اجتهاد نمودن در اين امور جايز است حقيقتاً لعنت براي كسي كه مرتكب معصيت مي شود از جمله مسائلي است كه مي شود در آن اجتهاد نمود و به همان صورت دوست داشتن كسي كه حسنات و سيئات را انجام مي دهد نيز همين گونه است و ما منافاتي نمي بينيم كه در مردي نكوهش و ستايش و پاداش و عقاب با هم جمع شوند و همين طور منافاتي در آن نيست كه فردي هم به نفع او و هم بر عليه او دعا شود و بر همين اساس لعن و شتم صورت گيرد.

اهل سنت بر اين باورند و بر آن اتفاق نموده اند گرچه فاسقان مستحق دوزخ و يا به آن وارد مي شوند بلاخره روزي از آن خارج و وارد بهشت مي گردند و در مورد فاسقان معتقد به اجتماع ثواب و عقاب هستند.

اما خوارج و معتزله آن را انكار كرده و معتقد هستند كه هركس مستحق پاداش باشد استحقاق عقاب را ندارد و هركس مستحق عقاب باشد استحقاق پاداش را ندارد و اين امري مشهور و در جاي خود توضيح و تثبيت شده است اما در مورد جايز بودن دعا براي كسي و بر عليه او بايد گفت:

توضيح اين مسئله در نماز ميت است. بر مرده مسلمان خوب و بدشان نماز خوانده و برايش دعا مي شود و هر چند انسان فاجر با توجه به اين وضع به صورت معين يا به طور عام لعن شود و با تمامي اين احوال جواب نيكو همان حالت اعتدال و ميانه روي است و من نماينده حكومت را كه براي جمع آوري غلات به ولايت ما آمده بود آن هنگام كه آن فتنه بزرگ روي داد و آن ها وارد دمشق شدند همين گونه جواب دادم: و بين من و او و ديگران گفتگوهايي روي داد، از من سؤال كرد: در مورد يزيد چه مي گوييد؟ جواب دادم: او را دشنام نمي دهم و دوستش نمي دارم چون مرد صالحي نبوده است تا لايق دوست داشتن باشد و من به صورت معين و مشخص هيچ مسلماني را هم دشنام نداده و لعن نمي كنم. آن گاه گفت: آيا او را لعن نمي كنيد؟ مگر ظالم نبود؟ مگر قاتل حسين نبود؟ به او گفتم: ما هرگاه ظالماني چون حجاج بن يوسف و ديگران ياد مي شوند همان چيزي را كه پروردگار متعال در قرآن بيان فرموده، بيان مي داريم:‏{‏أَلاَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ‏}[40] «آگاه باشيد كه لعنت خداوند بر ظالمان باد». ما دوست نداريم فردي را به صورت معين لعن كنيم هرچند جماعتي از علما او را لعن مي نمايند و اين مذهبي است كه اجتهاد در آن جايز است و با اين حال اين سخن نزد ما محبوب تر و نيكوتر است.

اما هركس حسين را كشت و يا به كشتنش كمك نمود يا راضي بدان بود لعنت خدا و ملائكه و تمامي مردم بر او باد خداوند هيچ عبادت و پاداشي را از او نپذيرد.

گفت: آيا اهل بيت را دوست مي داريد؟ جواب دادم: محبت اهل بيت پيش ما از جمله واجبات است چيزي كه موجب پاداش است. در صحيح مسلم از زيد بن ارقم ثابت است كه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و سلم  در غديرخم در بين مكه و مدينه برايمان خطبه خواند. سپس فرمود:‏(‏أيها الناس، إني تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه‏)‏ «اي مردم من دو چيزي گرانبها و ارزشمند در ميان شما بر جاي مي گذارم اولي كتاب خداست». كتاب خدا را بيان داشت و بر آن تشويق نمود، آن گاه فرمود: (‏وعِتْرَتِي  أهل بيتي، أذكركم اللّه في أهل بيتي، أذكركم اللّه في أهل بيتي‏) «دوم عترت و اهل بيت من است در مورد اهل بيتم شما را به خدا تذكر مي دهم و خدا را در مورد اهل بيتم به ياد شما مي آورم». من به نماينده حكومت گفتم: ما هر روز در نمازهايمان مي گوييم:‏(‏اللهم صل على محمد، وعلى آل محمد، كما صليت على إبراهيم، إنك حميد مجيد، وبارك على محمد وعلى آل محمد، كما باركت على آل إبراهيم، إنك حميد مجيد‏)‏‏ آن گاه نماينده حكومت گفت: در مورد كسي كه كينه اهل بيت را داشته باشد چه مي گوييد؟ گفتم: هركس آن ها را مبغوض دارد لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد و خداوند هيچ عبادت و پاداشي را از او نپذيرد.

سپس به وزير مغولي گفتم: چه گفته اند كه در مورد يزيد مي پرسد در حالي كه او تاتاري است؟ گفت: به او گفته اند اهل دمشق نواصب هستند. آن گاه با صداي بلند گفتم: گوينده اين سخن دروغگو است و هركس اين سخن را بگويد لعنت خدا بر او باد. سوگند به پروردگار در دمشق ناصبي وجود ندارد و در ميانشان من ناصبي سراغ ندارم و اگر فردي در دمشق در مورد علي بدگويي كند مسلمانان بر عليه او قيام مي كنند اما در گذشته زماني كه بني اميه سرپرست امور را به دست داشت بعضي از آن ها با علي سر عداوت داشته و او را سب و دشنام داده اند اما امروز يك نفر از آن ها باقي نمانده است.

 

و صلي الله علي سيدنا محمد و آله و صحبه وسلم

 



[1] فتح 29

[2] مائده 54

[3] ابرهيم 36

[4] مائده 118

[5] نوح 26

[6] يونس 88

[7] رواه بخاري و مسلم

[8] توبه 26

[9] حديد 10

[10] توبه 100

[11] فتح 18

[12] رواه مسلم، ترمذي، ابوداود، احمد

[13] رواه مسلم، ترمذي، احمد

[14] رواه بخاري و مسلم

[15] رواه مسلم ، ترمذي، احمد

[16] حديد10

[17] توبه 100

[18] انفال 72- 75

[19] حشر 8- 10

[20] انفال 75

[21] حديد10

[22] فتح 29

[23] حديد 10

[24] رواه بخاري و مسلم

[25] رواه مسلم، ابوداود، احمد

[26] رواه بخاري و مسلم

[27] رواه مسلم و ترمذي، ابن ماجه و احمد

[28] رواه بخاري، مسلم، ترمذي و احمد

[29] رواه مسلم و احمد

[30] رواه بخاري و مسلم، ترمذي، ابن ماجه، احمد

[31] رواه بخاري، مسلم، ترمذي، ابن ماجه ، احمد

[32] رواه ترمذي، ابودود، ابن ماجه و احمد

[33] رواه بخاري

[34] نساء 1

[35] نساء 48

[36] زمر 35

[37] رواه بخاري

[38] رواه بخاري و مسلم

[39] او ابوالحسن علي بن محمد بن علي طبري بود كه لقبش عمادالدين و يك فقيه شافعي از اهل طبرستان بود در مدرسه نظاميه بغداد متولي تدريس بود و درسال 450 هـ در بغداد وفات يافت.

[40] هود 18

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط salah  | 

 
offshore